شاید اگر بگویم پشیمانم دروغ گفته ام : واقعیت این است که مطبوعات را دوست دارم با همه خوب و بدش و از غر زدن در خصوص امور اقتصادی هم بیزارم. اما گاهی کارد به استخوان می رسد - در اعتماد مدتهاست که این اتفاق افتاده است.
روز ۱۲ اسفند برای گرفتن حقوق دی ماه صف می بندیم ٬ بله - تمام سیستم های مدرن پرداخت حقوق ، بانک ها را فراموش کنید - ما مثل عمله های روزمزد صف میبندیم. مسئول پرداخت حقوق باید از ساختمان گلشهر بیاید ، او با یک گونی پول - ساعت ۹:۳۰ شب سر می رسد ، اسم ها را از روی لیست می خواند و معادل مبلغ نوشته شده در لیست پول می دهد. هنوز یک سوم بچه ها حقوق نگرفته اند که شاطر داد می زند : " تموم شده ، آخریا وای نستن!" و به این ترتیب ما دست از پا درزاتر در حالی که ساعت از ۱۰ گذشته به خانه هایمان می رویم. اعتماد با قیمت ۵۰۰ تومانی اش و آگهی های رنگ به رنگش هر روز در می آید - اعتمادی ها می نویسند تا آقای رئیس بتواند قرض و قوله های میلیاردی ناشی از بریز و بپاش های شرق را بپردازد . او می گوید تا آخر اسفند نهایتا حقوق یک ماه از ماه های عقب افتاده را می دهد. آقای رئیس خیالش راحت است که اعتمادی ها با حقوق یا بی حقوق خواهند نوشت. او هیچ تصوری از اینکه روزنامه نگارهای زیر دستش چطور باید اجاره خانه و کرایه تاکسی بدهند ندارد. آقای رئیس نمی داند برای خریدن ماست و گوشت و نان باید به فروشنده ها پول داد. آقای رئیس نمی داند خیلی از پرسنلش باید با این حقوق چرخ های زندگیشان را بچرخانند و پول کفش و لباس و دفتر و کتاب بچه هایشان را بدهند ...
اما بگذارید ببینم ... این مهم نیست ! مهم این است که ما در یک روزنامه اصلاح طلب کار می کنیم! هوراااا ! زنده باد رسالت مطبوعاتی ! ما داریم حقوق حقه مردم را استیفا می کنیم!
اینجا روزنامه "اعتماد" است. ما بیگاری می کنیم.
