یک صفحه "ورد" باز کرده ام - انگشت هایم به فاصله چند سانتی متر بالاتر از کیبورد روی هوا معلقند و بر و بر به مانیتور نگاه می کنم. فکر ها مغشوشند و اگر حساب و کتاب کنم طبعا به این نتیجه می رسم که باید بنشینم و مثل بچه آدم مطالب مجله را بنویسم - به دلایل مختلف ، اعم از حرفه ای و اقتصادی. اما این کار را نمی کنم . جز همین کلمه ها چیزی نمی نویسم :چیزی نمی نویسم و می گذارم اغتشاش فکر ها مرا با خودش ببرد ...
بعد التحریر: در این دنیای بزرگ الان بیش از هر چیز یک کاناپه قدیمی می خواهم که کنار پنجره ای باشد و سکوت بعد از ظهر های تعطیل را و کتابی که چنان از روی زمین بکندت که دلگیری عصر تعطیلی و رنگ و رو رفتگی کاناپه و تلخی دنیای بزرگی را که در آنی پاک از یاد ببری .
...
من در جواب تو
فقط چشمانم را می بندم
سالی که بر من و تو گذشت
فقط ۳۶۵ روز نبود
جمعه ها را باید دو روز حساب کرد
باید تقویم ها را در آفتاب نهاد
تا رنگ ببازد
آسمان آویخته به من وتوست
...
احمد رضا احمدی
پی نوشت: یک هفته تمام که بنشینی توی خانه ات ، تنها و حتی سپور شهرداری هم در خانه ات را نزند برای زباله ها مثلا ، و تمام کاری که می کنی خیره شدن در دودها باشد یا پر کردن گیلاس ، و گپ بزنی با سایه چوب لباسی - روی دیوار ، آنقدر که مجابش کنی حق با تو است ... آخرش خیلی چیزها دستگیرت می شود. یکی اش اینکه بیرون از خیال تو هرگز هیچ پیش آمدی نبوده ؛ انگار آن رویا را در کابوس کسی دیگر زیسته ای و حالا بیداری. اینبار در کابوس خودت.
پی نوشت دو : حرف زدن ، نوشتن ، هرگز اینقدر سخت نبوده اند که هستند.
... تقصیر من نیست اگر واژه ها به قهر ترکم کرده اند .
در من کسی هست که همواره حقیقت "از دست دادن" و " از دست رفتن" را انکار می کند. کسی که از هر راه و بیراهی آخر به لانه نمور منطقش بر می گردد و با افتخار یا انزجار با خود تکرار می کند که دو در دو می شود چهار. کسی که آنقدر برنده بوده که جرات می کند بگوید حق با طبیعت است و از تنازع بقا داد سخن بدهد و هر بار تکه تکه شد بلند شود ، خاک لباسش را بتکاند ، لبخندش را مرتب کند و با وسواس قطعه هایش را جمع کند بگذارد سر جایشان و ادامه بدهد. همیشه ادامه بدهد. همیشه ، هر بار؛ و این بار هم ... اما این بار بی شک در جمع و جور کردن قطعه ها ، بعد از ویرانی ، جای قطعه بزرگی خالی خواهد ماند. قطعه ای که او هرگز جایگزینی برای آن نخواهد یافت.
بعد از حمله اسکندر به ایران و متعاقبش اتمام دوره سلوکیان ، اشکانیان به قدرت رسیدند. سلوکیان که ریشه یونانی داشتند تا حدودی با مردم این سرزمین در آمیخته بودند و اشکانیان هم علیرغم "فیل هلن " بودنشان در دوره های مختلف خصوصیاتی بومی از خود نشان دادند؛ انقلاب اعظم اما آنجا اتفاق افتاد که ساسانیان در تاریخ ایران ظهور کردند و هوشمندانه دریافتند تنها رشته ای که می تواند مهره های سرگردان صاحب قدرت در قلمرو ایران در اواخر دوره اشکانان را به هم متصل کند چیزی نیست جز ملیت و مذهب مشترک. دراین دوره اگرچه دیگر از دمکراسی نسبی حاکم در عصر اشکانی ( آزادی مذاهب و ... ) چندان خبری نبود ، کشور نظم و قانونی یافت . ( گویا پشت هر نظمی بالاخره یک دیکتاتوری باید باشد. ) ساسانیان با یادآوری عصر باشکوه هخامنشان ، مذهب زرتشت را مذهب رسمی اعلام کردند و از هر نظر ( فرهنگی ، هنری ، اجتماعی و ... ) سعی کردند باقی مانده فرهنگ یونانی مآب را محو کنند و هویتی ایرانی را جایگزینش کنند. حرکت عظیم ساسانیان که دارایی های تاریخی ملت ایران را از پشت و پسله های گنجه ذهنش بیرون می کشند و به یادش می آورند ، از هر نظر حرکتی قابل ستایش است حتی اگر هدفش محکم کردن پایه های حکومت و کسب مشروعیت برای خود و حفظ قلمرو باشد.
پیش می رود تا آنجا که شخصی به نام "کرتیر" موبد موبدان می شود و جایگاه مهم و تاثیر گذاری در کاخ به خود اختصاص می دهد . در نقش برجسته های ساسانی ، شاه که همواره از اهورامزدا حلقه سلطنت را دریافت می کرد ، پس از این از "نماینده او " – همان کرتیر – مقامش را تحویل می گیرد. زمان نشان می دهد که این نماینده و مرد خدا جلادی خونریز است که برای حفظ قدرت خود از هیچ جنایتی روی گردان نیست : به تدریج موبدان کارهایی مانند قضاوت و ... را بر عهده می گیرند و عملکردشان اعتراضات را بر می انگیزد . اوج نمود این اعتراضات در قیام مانی و مذهب التقاطی اش و مزدک با مشرب شبه کمونیستی اش دیده می شود. عمده تاکید مانی بر بی اهمیتی دنیای مادی است – حال آن که موبدان به اندازه خاندان سلطنتی در ناز و نعمت غرقند و صاحب قدرت – و مزدک راه حل شکاف طبقاتی مهیبی ( که به لحاظ شدت قوانین یادآور نظام کاستی در آیین هندو می تواند باشد ) که جامعه را چند پاره کرده زندگی اشتراکی ، ثروت اشتراکی و برابری مطلق افراد می داند. سفاکی کرتیر ، علیرغم همراهی بعضی از پادشاهان با آموزه های مانی ، او و پیروانش و همینطور مزدکیان را از دم تیغ می گذراند یا وادار به ترک وطن می کند.
در یک چنین شرایطی است که سپاه اسلام به ایران می رسد و مردم فلک زده پس از تار و مارشدن مصلحان داخلی شان ، به ناچار به ناجی خارجی پناه می برند. گو اینکه سنت تقیه و آب زیرکاه بازی تاریخی ایرانی کار خودش را می کند و در نهایت اسلام این مملکت چیزی می شود که در قوطی هیچ عطاری ( جز عطارهای داخلی البته ) نمونه اش پیدا نمی شود. وسط این همه تاریخ بافی چیزی که برای من جالب است یک نکته است : اهمیت "یک" . اینکه "یک " حتی اگر نخواهیم به قول شریعتی " جلوش تا بی نهایت صفرها " را قطار کنیم چقدر عدد بزرگ و مهمی است. کرتیر "یک" نفر است که با سربرآوردنش در نظام پویای ساسانی موجی می سازد که به تنهایی دودمان تیر و طایفه عظیمی مثل ساسانان را در هم می پیچد و در برابر مشتی بیابانگرد به زانو در میاوردشان.
به مردم آن زمان ایران ، خوب ، حرجی نیست. طبیعتا کسی از آنها نپرسیده بوده که دلشان می خواهد موبد اعظم یا مثلا پادشاه شان کی باشد. در مورد مردم این عصر اما دیگر نمی شود اینطور گفت : بخواهیم یا نه ، یک انتخابات کج و معوجی در این مملکت برگزار می شود که هر ایرانی در آن حق "یک" رای را دارد تا بتواند "یک" نفر را انتخاب کند. و این یک خیلی مهم است . حقیقت ساده ای که از فکر کردن به آن ترس برم می دارد این است که سرنوشت میلیونها را همیشه همین یک ها تعیین کرده اند : می توانید تصور کنید کرتیر وجود نداشت ؟ ممکن است احمقانه و خیالبافانه به نظر برسد ولی تصور کنید کرتیر از حکومت ساسانان حذف شود ؛ دیگر از قدرت موبدان خبری نیست ؛ جامعه آشوبزده و معترض نیست ؛ حمله اعراب با پاسخ دندان شکنی مواجه می شود و یا مثلا حتی اعراب کلا قلع و قمع می شوند . این سناریویی خیالی است و قطعا در حوادث تاریخی پارامترهای بی شماری مطرح و موثرند اما چند پارامتر بیشترین تاثیر را در حوادث دارند در نتیجه کسی نمی تواند مدعی شود احتمال به حقیقت پیوستن این سناریو صفر بوده است. انگار که جهان در صورت نبودن کرتیر صورتی کاملا متفاوت پیدا می کرد. به جای نام کرتیر می توانید خیلی نام ها را بگذارید . مثلا هیتلر.
احمدی نژاد هم اگرچه داستانش با کرتیر کاملا متفاوت است ولی "یک" است. "یک" ی که سرنوشت میلیونها را بدست گرفته و متاسفانه رد مهرورزی های خودش و کابینه اش تا سالها و اگر کمی بیشتر تلاش کند انشا الله ، الی الابد بر تن ملت ایران خواهد ماند. تمام این ها را نوشتم چون امروز کاملا بی دلیل یاد روزی افتادم در خرداد ۸۴ ، در کانون فیلم دانشگاه . بحبوحه انتخابات ریاست جمهوری بود و همه انگار که از تازه خواب بیدار شده باشند سراسیمه به هم زنگ می زدند که جان مادرتان بروید و دور دوم رای بدهید! چه روشنفکران همیشه خاموشی که آن روزها نیامدند توی روزنامه ها و مجله ها لابه کنند به مردم برای رای دادن و آیه و قسم بیاورند – بی خبر از آنکه خیلی دیر رسیده اند. در چنین اواضاعی یکی از دوستان که پشت به پنجره نشسته بود و شاید وینستون لایتی هم به دست داشت یا نداشت ، در جواب سوال من که چه فکر می کند ، با لبخند پدر خوانده وارش جواب داد قطعا به احمدی نژاد رای خواهد داد ! بعد به ابروهای من که تا منتها الیه پیشانی ام بالارفته بودند نگاهی کرد و در توضیح ادامه داد: "روند تخریب هر چه سریع تر بشه ، بهتره ..." خیلی ها که شور انقلابی شان زیادی بالاگرفته بود ؛ به این دلیل که یا فکر نمی کردند یا اگر فکر می کردند هم به نتیجه پدر و مادر داری نمی رسیدند ، با این استدلال رای ندادند ( باشد که بالاخره بتوانند صبح ها زودتر از خواب بیدار شوند و به آرمانهای انقلابی شان جامه عمل بپوشانند و بعد از نابودی جهان ، مدینه فاضله خودشان را بسازند بلکه روح همه مبارزان جهان شاد شود . آمین.) یک دسته دیگر هم افرادی بودند که در مورد معنای پسوند
" ـتر " چیزی نشنیده بودند و نمی دانستند که اگر به صفتی ( مثلا صفت "بد" ) بچسبد به قدرت و شدتش اضافه می کند ؛ درنتیجه اگر به اوضاع فضاحت بار این مملکت بچسبد دیگر در آن نفس هم نمی شود کشید ...
آرزو می کردم ابراهیم نبوی ، مطلب اخیرش را خیلی پیش تر می نوشت ؛ قبل از آنکه رئیس جمهور محبوبمان از توی صندوق ها در بیاید و به همین وضوح و همه فهمی توضیح می داد که چرا باید رای داد و چرا رای ندادن به نفع همان جریانی تمام می شود که آنها که رای نمی دهند با آن مخالفند. گو اینکه شاید حالا نوشتنش بتواند در انتخابات مجلس فرجی حاصل کند ...
می گوید "خداحافظ" و بی آنکه منتظر پاسخی بماند گوشی تلفن را می گذارد.
با همان دست مداد را بر می دارد - لای کتاب را باز می کند و
همه "است" های شعرهای عاشقانه را "بود" می کند.
تصور کنید شوفاژ خانه تان کار نکند ، بیرون پنجره زمهریر راه افتاده باشد ، فردا امتحان داشته باشید و حقوق تان را تا امروز که 21 دی است نداده باشند و قوطی پروپانالول تان هم خالی شده باشد . بعد همین طور که به جد و آبا هرچه صادر کننده نفت به ترکیه یا هر جهنم دره دیگری فحش می دهید کلاهتان را تا روی چشمهایتان بکشید پایین و بنشینید پای اخبار به این امید که گوینده چیزی از تعطیلی دانشگاه ها بگوید و به جایش بشنوید : در دمایی که اگر سگ را هم بزنید نمی توانید از لانه اش بیرونش کنید « همایش شیرخوارگان به یاد شهادت حضرت علی اصغر علیه السلام در همدان { که خدا می داند الان چند درجه زیر صفر است } برگزار شد » و مامان های چادر به سری را ببینید که نوزادانشان را لای پارچه های سبز سیدی پیچیده اند با سربند یا حسین و چفیه و سایر تشکیلات و دارند به نوحه خوانی بابایی گوش می دهند که جنایت حرمله حرامزاده را چنان که انگار دیروز اتفاق افتاده برایشان تعریف می کند. علی اصغر های سمبولیک مزبور هم آن وسط یا دارند شیر می خورند ، یا خوابیده اند ، یا از عربده های آقای نوحه خوان ترسیده اند و دارند گریه می کنند .
گاهی وقت ها آدم با همین دو تا چشم چیزهایی می بیند که فکر می کند بهتر است کلا دیگر چیزی نگوید و فکر می کند بعضی دیگر از آدم هایی که یک چیزهایی می گویند یا ول معطلند و در هپروت سیر می کنند یا شهروند این مملکت و هموطن این مردم نیستند : نهادینه شدن یک عقیده در طیف خاصی از مردم چیزی نیست که بشود به دولت نسبتش داد – گرچه قطعا دولت می تواند این فرایند را تشدید یا تضعیف کند ( تصور کنید رضا خان می توانست مدرنیزم دیکتاتور مآبانه اش را چند سال دیگر هم پیش ببرد ) اما اگر از زمان صفویه سال ها را بشمریم و گذشته از نوسانات ، میانگینی از دلبستگی عامه افراد جامعه – و نه روشنفکران – به عقایدی از این دست را محاسبه کنیم خیلی ساده می بینیم نمی شود این جامعه را آنالیز کرد بی آنکه مذهب و خرافه مذهبی را بعنوان یکی از پارامتر های مهم و تاثیر گذار در تصمیمات و در نتیجه سرنوشت این مردم نظر بگیریم . محمد رضا پهلوی اگر چه یک بار برای ملتش تعریف کرد که موقع افتادن از روی اسب یک سید سبزی که گویا حضرت ابوالفضل هم بوده با دو تا دست نداشته اش نجاتش داده است ، تا پیش از سال های آخر حکومتش هیچ فکر نمی کرد «آخوندها» ی توسری خورده محدود به حوزه ها ، بتوانند پا روی شانه های اسلام مارکسیستی شریعتی بگذارند و به قدرت برسند. پیش از آن مرحوم مصدق غیر معمم هم در این خیال خام بود که بدون کمک کاشانی می تواند بازار را تعطیل کند و با اهرمی مثل تسبیح به دست های متشرع بازاری شاه را تحت فشار قرار بدهد تا به خواسته اش برسد. گذشته از خیلی دلایل دیگر که می شود برای شکست این دو نفر و خیل نظریه پردازان و متفکران و سیاست مداران متجدد لیست کرد ، واقعیت این است که هیچ کدام نمی دانستند و اسلافشان نیز نمی دانند که مملکتی را – که بر اساس آخرین آمار رسمی (به غیر از غیر رسمی ها و ثبت نشده ها که در هر ده کوره ای ده پانزده تایی ازشان پیدا می شود ) ۸۰۰۰ تا امامزاده و بقعه دارد چطور باید اداره کرد ...
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
...
(سیاوش کسرایی)
پی نوشت : به دانه های برفی نگاه می کنم که با ها کردن من محو می شوند یا به فنجان چای من می رسند و محو می شوند یا به آتش سیگارم می خورند و محو می شوند - و همینطوری الکی الکی غمم می گیرد ، گواینکه خیلی وقت است که دیگر دلیلی نمی خواهد ...
خیال نکن آسان است دیدنت ، چون نیست. صرف نفس کشیدنت در جایی از این سیاره پرت هم ، هزار خیال ازگور می کشد بیرون و می رقصاندشان پیش چشم ... خیال تا ابد همان نیمه شب را ایستاده بودن در درگاه آن در و در زدن؛ همیشه آخرش در زدن را - مثلا . و خیال دستی که شال گردن سرخ را بر می دارد ، شال گردنی که خیالی نیست اما تمام این یکسال بوی عجیبی دارد . همین بویی که بوی هیچ کدام از عطرهای من نیست ، همین که با هزار هزار بار شستن هم نمی رود. این که همه جای خانه ام را می گیرد و نع ، نمی رود.
این استکان چای / می تواند / خلاصه جهان باشد / که هست.
و یادت باشد : بهترین اتفاق زندگی / تن دادن به رخوت ظهرانه ست / زیر پنجره / روی نرمای قالی خانه پدری / وقتی که کودکی.
عشق هم / یعنی قلت زدن روی نیمه ی خالی تخت / و کتابی نیم خوانده / که ورق هایش بوی وینستون بدهند .
اما همیشه / فهم همین چند حقیقت کوچک / یک عمر طول می کشد.
یک عمر.
آنقدر نشسته ای «فروید، فروید» گفته ای برایم که دیگر پدرم را هم جرات نمی کنم دوست داشته باشم ، چه برسد به تو ...
