تبليغاتX
آنها

when i figure out your soul , i'll draw your eyes
شنبه یکم تیر 1387 ساعت 17:16
 

 

 

 احتمالا اگر با ذهن خالی به دیدن فیلم می نشستم ، خیلی راحت حرف های کارگردان را باور می کردم و از فیلم هم لذت می بردم . شاید به خاطر آنچه که از تاریخ هنر می دانستم باشد ، اما به هر حال مودیلیانی نتوانست از اول مرا با خودش همراه کند. خصوصا که کارگردان از همان اول اعتراف هم کرده بود که فیلمش چندان هم  "مستند" نیست. تا اواسط فیلم ذهنم برای خودش پرسه می زد و فقط آنجا که تابلویی از پیکاسو یا دیگران توی قاب تصویر می امد سعی می کردم ببینم از معلومات کنکوری ام چقدر به خاطرام مانده یا به یاد بیاورم آیا پیکاسو و مودیلیانی یهودی واقعا تا این حد دشمن بوده اند یا نه. 

 

زنی با چشم های آبی ( تصویر معشوقه مودیلیانی ، ژان )

 

 ولی همان جاها بود که یک شخصیت تازه به فیلم اضافه شد : کودکی " آمادئو مودیلیانی " . پسر بچه ای هشت نه ساله که حضورش در کنار مودیلیانی بزرگسال و در هم شکسته خبر از روان - دست کم - دو پاره و اسکیزوفرنیکش می داد. بازی درخشان اندی گارسیا و کودکی اش که گویی از خودش عاقل تر است کشاندم تا آخر فیلم ، تا مرگ مودیلیانی : در مراسم تدفین او ، هنرمندان هم عصرش را می بینیم که دورتادور قبرش ایستاده اند در حالی که کودکی اش ( که تبعا فقط مودیلیانی شیزوفرنیک می تواند آن را ببیند ) روی قبری کنار قبر او نشسته و روی خاکش نقش ستاره داوود می کشد. تدفین تمام می شود. همه می روند و تنها دشمن دیرینه مودیلیانی ، پیکاسو می ماند. و خیره کننده ترین صحنه فیلم همینجاست : پیکاسو رو به طرف کودکی مودیلیانی بر می گرداند ، دست او را می گیرد و او را با خود می برد ...

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: سینما | لینک ثابت |
یادداشتهای شتابزرده از جشنواره : دریغ از پارسال
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 16:14
 

عمرم قد نمی دهد که از جشنواره ۱۰- ۱۵ سال پیش فکت بیاورم ، ولی اگر بخواهم با همین پارسال هم مقایسه کنم ، نتیجه جز افسوس چیزی نیست. جشنواره هیچ شباهتی به هیچ جشنواره ای ندارد. گذشته از هر چیز ، یک جور حس عدم امنیت عجیب درش هست که شاید به نامانوس بودن چهره ها و آدم ها بر می گردد . انگار ۸۰ درصد اصحاب رسانه که کارت گرفته اند از میان خبرنگارهای کیهان انتخاب شده اند یا در همان نیم وجب سالن سینما صحرا  به ازای هر یک خبرنگار سه نفر مامور حراست هست. روزی ۱۰ بار تذکر می شنوی و بیشتر از فیلم ها باید حواست به روسری ات باشد که مبادا طره مویی خاطر معزز حضرات را مشوش کند .  فیلم ها هم چنان نیستند که کشیدن این مکافات به زحمتش بیارزد: از داخلی ها تا الان چیز چشمگیری ندیده ام ( کنعان ۶:۱۵ امروز نمایش داده می شود ) و خارجی ها هم - آن تکه هایی از فیلم که از قیچی ممیزی جان به در برده اند ، با کیفیت تصویر و زیر نویسی در مایه های فاجعه پخش می شوند...

نامه جمال شورجه را که می خواندم ، داشتم به این فکر می کردم که دیگر محض خاطر خدا یک عرصه را هم نمی شود در این مملکت اسم برد که دولت مهرورز به گند نکشیده باشدش ... خوب!  این هم سینما ! بروید سراغ بعدی!

 

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: سینما | لینک ثابت |
گبه
چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 17:45
 

 

دره های هیقر . روز. کنار یک چادر عشایری

...

سیاحی می پرسد: "حالا مادر را کجاخاک کردید؟" و همه بچه های کوچک جایی دور را نشان می دهند و سیاحی می پرسد : " چرا اینقدر دور؟ " و زن ها می گویند : " اول چادر ما هم آنجا بود. از بس بچه ها خاک را کنار می زدند که ببینند مادر چکار می کند ، کوچ کردیم."

  

گبه - محسن مخملباف

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: سینما | لینک ثابت |
غول
جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 18:22
 

 

 

۱. بچه که بودم یکبار مامان زیر بار نرفته بود چیزی که هوس کرده بودم را برایم بخرد و برای از سر بازکردنم گفته بود هر وقت بزرگ شدی خودت برای خودت بخر. با منطق کودکانه ام حساب کرده بودم که خیلی ها که بزرگند و پول دارند و می توانند تنهایی از خانه بیرون بروند ، نمی روند مثلا آن عروسک را برای خودشان بخرند – بعد از کلی دو دو تا چهارتا و فلسفه بافی پرسیده بودم : از کجا معلوم وقتی بزرگ بودم باز هم همین عروسک را دوست داشته باشم؟! عروسک مثال چندان خوبی نیست ولی فکر می کنم مفهوم مورد نظرم را می رساند. خیلی چیزهای دیگر را می شود جایگزینش کرد .

 

 

 

 

۲. "غول"  را باید دید ،  نه به خاطر افاضات فمینیستی الیزابت تایلر و نقش آنجلینا جولی وارش در نجات مهاجران مکزیکی و یا صراحتش در متهم کردن تگزاسی ها به غصب سرزمین های دیگران  و همینطور نه به خاطر جذبه مردانه راک هادسن ( که الیزابت تایلر به زحمت  تا سر شانه هایش می رسد ) که علیرغم  منش گاوچرانی اش قلبی از طلا دارد و پدری است سخت گیر و در عین حال عاشق خانواده اش .

غول را فقط به خاطر رفتار یلخی و لباس های درب و داغان "جیمز دین" باید دید و یاغی گری که به رفتار نخراشیده اش گره خورده ،  به خاطر خجالت زدگی و حقارت و عشقی که در صحنه پذیرایی اش از لسلی (با بازی تایلر) موج می زند  و در نهایت موفقیت هم این خودکم بینی دست از سرش بر نمی دارد ، آنقدر که در مقابل میهمانان ضیافتش مست و پاتیل از حال می رود و در حالی که هر دختری را که بخواهد می تواند به آسانی بدست بیاورد ، لابلای هذیانهایش هنوز در خیال "لسلی شیرینش" است. دین در "غول" چیزی را که گمان می کند حقش است ، ندارد و این حق ضایع شده حتی وقتی که چندین برابر بیش از آن را بدست می آورد کماکان روحش را می خراشد. جیمز دین " غول" بیش از هر چیزمرا به یاد همشهری کین انداخت و سورتمه دوران کودکی اش "رز باد"  که تا دم مرگ در خیالش مانده بود ...

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: سینما | لینک ثابت |