یک صفحه "ورد" باز کرده ام - انگشت هایم به فاصله چند سانتی متر بالاتر از کیبورد روی هوا معلقند و بر و بر به مانیتور نگاه می کنم. فکر ها مغشوشند و اگر حساب و کتاب کنم طبعا به این نتیجه می رسم که باید بنشینم و مثل بچه آدم مطالب مجله را بنویسم - به دلایل مختلف ، اعم از حرفه ای و اقتصادی. اما این کار را نمی کنم . جز همین کلمه ها چیزی نمی نویسم :چیزی نمی نویسم و می گذارم اغتشاش فکر ها مرا با خودش ببرد ...
بعد التحریر: در این دنیای بزرگ الان بیش از هر چیز یک کاناپه قدیمی می خواهم که کنار پنجره ای باشد و سکوت بعد از ظهر های تعطیل را و کتابی که چنان از روی زمین بکندت که دلگیری عصر تعطیلی و رنگ و رو رفتگی کاناپه و تلخی دنیای بزرگی را که در آنی پاک از یاد ببری .
دوان دوان می رسم دانشگاه. هنوز به دروازه پنجاه تومنی نرسیده معلوم است که باز خبری شده : در ها را بسته اند و فقط با کارت دانشجویی می شود وارد شد. به قیافه ها و ماشین ها که نگاه می کنم کم کم دستم می رود طرف روسری ام و نگهبان که انگار خیلی دلش می خواهد راهم ندهد می پرسد : هنرهای زیبا دیگه؟!
دانشگاه پر است از شعار و قیافه هایی که به همه چیز شبیهند جز دانشجو. نهار می دهند ! ظرف های یکبار مصرف دست به دست می شوند و پرچم های کاغذی فلسطین زمین را پرکرده اند. لای کتابها را باز نکرده ام - سخت تلاش می کنم در میان شعارهای گوش خراش " مرگ بر اوباما " ( که هنوز پست ریاست جمهوری را تحویل نگرفته بود ) و "درود بر چاوز" ( که نمی دانم چه جانفشانی در راه غزه کرده بود ) در باب زیبایی شناسی نظریه پردازی کنم ... ظاهرا دوستان را از دانشگاه های اقصی نقاط کشور جمع کرده اند آورده اند که در مصلی جمع بشوند ، کباب فرو بدهند و به اوباما فحش بدهند و نگذارند که ما امتحان بدهیم - مشکل اینجا بود که تا برنامه سفر دانشجویی و حواشی اش ( که رفتگان می دانند هم فال است و هم تماشا!) جور بشود ، اسرائیل غاصب آتش بس یک جانبه اعلام کرد !ُ اما به هرحال دوستان سفر برنامه ریزی شده را از دست ندادند تا در گرد همآیی باشکوهشان مشت محکمی به دهان استکبار و ما دانشجوهای بدبختی که امتحان داشتیم زده باشند لابد.
