تبليغاتX
آنها

"دعوت" و "نه زندگی"
شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت 10:47
 

 

از آفات فیلم  اپیزودیک ساختن همین است : به هیچ بخشی به قدر کفایت پرداخته نمی شود . "دعوت" هم دقیقا از همین نقص رنج می برد. داستان از یک آزمایشگاه شروع می شود که بناست یکی از کارکنان آن تلفنی جواب آزمایش چند نفر را به آنها خبر بدهد. با تلفن او ما وارد زندگی هر کدام از افراد آزمایش دهنده می شویم که جواب تست بارداری شان مثبت است.

 بخش اول به زندگی بازیگری می پردازد که شوهرش عاشق بچه است ولی او به دلایل شغلی نمی خواهد بچه دار شود. نمی چسبد ، نه بازی مهناز افشار و نه شریفی نیا که در یک فیلم همبازی اوست. سیامک انصاری مثل اغلب وقت ها بامزه است. علیرغم له و لورده شدن مهناز افشار طی اسکی و اسب سواری و ... بچه اش به طرز معجزه آسایی مدام سالم می ماند.

 

 

 

 

 

 داستان بعدی مال زن و شوهری است که از روستا آمده اند و با بدبختی کار و زندگی می کنند – فقیر تر از آن هستند که بتوانند از پس بچه دار شدن بر بیایند. در مطب خانم دکتری که کورتاژ می کند ، ثریا قاسمی به زن می گوید که می تواند پیش دکتری ببردش که پولی از او نگیرد. زن به خانه او می رود و "خورشید خانم" به او و شوهرش می گوید که در ازای یک میلیون تومان در ماه تا زمان تولد بچه شان مال او خواهد شد. خورشید زن جوان را در خانه اش نگه می دارد و به او رسیدگی می کند – اما بعد از بستن قرارداد  پدر و مادر جوان کم کم به کودک نیامده علاقمند می شوند و شبانه فرار می کنند. خورشید از پشت پنجره لبخند می زند. او قابله ای بوده که در گذشته سقط جنین انجام می داده و بجای تمام کودکانی که کشته ، حلا سعی دارد "فرشته هایی را در جهان نگه دارد. "

  یک اپیزود هم به گوهر خیراندیش می پردازد که در حالی که یک دختر پا به ماه و احتمالا 60 سالی سن دارد حامله می شود و در گیر و دار پنهان کردن موضوع از دخترانش است - شوهرش می خواهد بچه را نگه دارند و دخترانش سعی دارند آنها را وادار به سقط کنند.

  خانم دکتر ، قهرمان اپیزود بعدی است . کتایون ریاحی دکتر زنان است و به وضوح عاشق بچه اما عاجز از باردار شدن. او از طریق لقاح مصنوعی باردار می شود اما در میانه کار می فهمد همسرش با دختری که تخمک را از او گرفته اند رابطه دارد. ضربه چنان هولناک است که قصد سقط جنین می کند ، هرچند دوستش منصرفش می کند. بازی ریاحی بد نیست – ولی این اپیزود هم درست مثل قبلی قابلیت این را دارد که یک فیلم مستقل خیلی خوب باشد . جسته و گریخته پرداختن سوژه را حیف و میل کرده.

  مریلا زارعی قهرمان قسمت بعدی فیلم است و به گمانم بشود گفت بهترین بازی فیلم مال اوست. زنی عقیم که شوهرش به همین دلیل از او جدا شده ، حالا که صیغه مردی جا افتاده و دارای اعتبار اجتماعی شده از او حامله می شود. طبیعی است که مرد بچه را نمی خواهد و زن سالها در آرزوی نوزادی سوخته است. کشمکش این دو نفر موضوع این اپیزود است و در نهایت مرد بی آنکه همسر و خانواده اش چیزی بفهمند یا اعتبار کذایی اش به خطر بیافتد زن را که می خواهد کودکش را نگه دارد ترک می کند.

  یک نکته خیلی خیلی جالب در فیلم این است که زنها موقع شنیدن خبر بارداری شان شروع به داد و هوار بر سر پارتنر هایشان که از قضا شوهر شرعی و قانونی شان نیز هستند می کنند. انگار مثلا مورد تجاوز قرار گرفته اند و طی رابطه ای تحمیلی حامله شده اند. این تا حدود زیادی همان داستان تکراری "تو از من سو استفاده کردی" دختران و زنان ایرانی است به گمانم که ته  رابطه ها مطرح می شود – ما یادمان می رود که هر چیزی دو طرف دارد و غریزه جنسی به همان اندازه که در مردها وجود دارد در زنها هم وجود دارد.   حالا اینکه چرا حاتمی کیا فکر کرده چنین نگاهی را باید در رابطه زن و شوهرها بگنجاند ، نمی دانم.

  فیلم مرا بیش و کم به یاد فیلم محبوبم "nine lives" انداخت – شباهت هایی هم بود : فیلم اپیزودیکی در مورد زنان ولی خوب ، واقعا این کجا و آن کجا.  مارکز هم در فیلمش داستان هایی را انتخاب کرده که هر کدام می تواند مفصلا پرداخت شود و قابلیت اینکه در فیلمی مجزا به آن پرداخته شود را دارد ؛ اما تفاوت عمده اینجاست که او جان کلام را گفته. هیچ حس نمی کنی که سوژه حیف و میل شده چون در همان زمان کوتاه تو همه آنچه باید بگیری را می گیری. بازی ها چنان درخشان است و کارگردان چنان از پس کارش بر آمده که هیچ چیز اضافه ای در فیلم نمی بینی و هرچه می بینی در کنار تاش های قبلی قلم کارگردان در نهایت مثل یک تابلوی امپرسیونیستی که به سرعت خلق می شود ، بخشی است از تصویری کامل و بی نقص. "دعوت" اما صحنه زائد زیاد دارد ، شریفی نیا را می شود  به راحتی از فیلم حذف کرد بی آنکه اتفاق خاصی بیافتد. صحنه های اپیزود اول – لوکیشن فیلم برداری و حظور خود حاتمی کیا هیچ به دل نمی نشینند . زن و شوهر روستایی اصلا معلوم نیست با لهجه غریبشان از کجای این مملکت آمده اند . نقش فروتن هیچ به او نمی آید و  قیافه شیک سحر جعفری جوزانی با دماغ سربالایش  بیشتر به همان به سریال های 90 قسمتی  می خورد تا زنی روستایی. بهترین اپیزودها به گمانم ،  دکتر زنان و مریلا زارعی بوده باشند ...

 

 

 پی نوشت:

زیاد پیش آمده که داستانی را خوانده باشم و با فیلمش ارتباط برقرار نکنم – یکی از مثال های خوب کتاب طالع نحس است که در سنین نوجوانی و با چراغ قوه زیر پتو خواندم و تا صبح داشتم از ترس قالب تهی می کردم – فیلم اصلا ترسناک یا حتی تاثیر گذار نیامد به نظرم. دیشب که بر حسب تصادف موقع شام تلویزیون روشن بود با نمونه تکان دهنده دیگری از این اتفاق مواجه شدم : زلیخا برای اثبات بی اختیاری اش در عشق یک مهمانی ترتیب می دهد ؛ یوسف بر زنان مصر وارد می شود و همه از فرط بی خویشی به جای ترنج انگشتشان را می برند!  خب این بهترین گندی بود که می شد به یک داستان عاشقانه توراتی زد ، داستانی که وقت خواندنش در شکل های ادبی مختلف ، ذهن با زیبایی خیال انگیز یوسف بازی ها می کند - با ریخت بازیگر فیلم و بازی بی بو و خاصیتش به فنا می رود ...  یعنی کارگردان واقعا به این فکر نکرده که بینندگان  موقع دیدن یوسف کذایی اش دست کم باید فکر کنند قیافه طرف بد نیست – بلکه انگشت بریدن زنان مصر و کمپلیمان هایشان در مورد پری زاده بودن او را باور کنند ؟! راستی باید بپذیریم که در مصر علیا و سفلی خوش قیافه تر از این حضرت والا وجود نداشت؟!  اصلا در همین مرز پر گهر مردی جذاب تر از این آقا نبود که بیاورند نقش یوسف پیامبر را بازی کند؟!  کسی کسی را مجبور کرده وقتی نمی تواند کار را "در بیاورد" ، فیلم بسازد ؟!

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 ساعت 12:30
 

 

 

دیگر هیچ حوصله شوخی کردن در مورد منشور حقوق بشر سازمان ملل را ندارم. اصولا آلاخون والاخون بودن جدی تر از آن است که بشود به آن خندید و بعد از مدت کوتاهی دربدری آدم به سرعت متوجه این حقیقت می شود که نمی شود وسایل را در کارتن نگه داشت و مهمان دوستان بود. در نتیجه صبح ها که بیدار می شوم  بعد از تشکر از خدا به خاطر اینکه زنده هستم و نگاه کردن از پنجره و لبخند زدن به خورشید و کارهایی از این دست ، یادی هم از خانواده محترم سیاستگذاران اقتصادی مملکت - خصوصا در عرصه مسکن - می کنم  که ناگفته پیداست تاثیری در سرنوشت من و آنها ندارد و بعد عازم محضر مبارک بنگاه داران شهر می شوم بلکه ضمن اثبات صلاحیت خودم بعنوان یک "مجرد معقول" بتوانم سقفی پیدا کنم ، بی سونا و جکوزی، که قیمتش در مخیله یک روزنامه نگار بگنجد و بشود کتاب ها را در آن جا داد ...

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |