می گریزد ... از دست می رود ... و نه! دیگر آرزو نیست ... می شود لمسش کرد ... و با هر بغل خوابی کوچکتر و کوچکتر می شود حجم جادویینش ... تمام می شود ... مثل قطره های آخر از شراب قرمز توی گیلاس ، که تلخی دانستن اینکه رو به انتها می رود مستی ، زهرش می کند به کامت ... رویا تمام می شود - گوشت می شود. خون می شود.ناخن شکسته انگشت کوچک دست راست می شود و سرفه های خشک نیمه شب و جوراب های لنگه به لنگه زیر مبل. روزمره می شود. حسرت می شود. حسرت لحظه های خوشی و تازگی . حسرت صدای پاهایی که نزدیک می شوند و تن لرزه ی خیال رسیدن. و حسرت شب های بی خوابی. شب های تنهایی.


"Asylum is full of people who think they are jesus or satan, very few have delusions of being just a guy who works for an insurance company."
گی دو مو پاسان از برج ایفل متنفر بود. هر روز نهارش را در رستوران برج می خورد.
می گفت این تنها جایی در پاریس است که در آن می شود ایفل را ندید.
حکایت زندگی هم همین است. باید تا خرخره فرو رفت.

به مصداق مثل " قدر عافیت که داند ، آنکه به مصیبتی گرفتار آید " ده دوازده روزی است که حسرت به دل خرامیدن ملت روی دو تا پای سالمشان شده ام. کثافت کاری قضایا آنقدر بالا گرفته بود که از "تجربه گرایی" کذایی ام هم کاری بر نیامد و روزها و شب های بیمارستان و خانه نشینی مثل کابوس گذشت ، هر چند همین حالا هم با دو تا عصایی که وزن نه چندان سنگینم را می کشند ، حال و روز چیزی از کابوس گونگی روزهایی که گذشت کم ندارد.
می گذرد، روز و شب آرام بخش و شخصیت های خیالی و درهایی که خودشان باز می شوند. روز و شب حشرات نادیدنی و اشتباهات بزرگ که پشیمانی سودی ندارد. روز و شب جوهر مادی و حقیقت نامکشوف زیبایی و فریم هایی از گذشته که راهشان را از لابلای درد با چنگ و دندان باز می کنند تا همواره ، همواره جلوی چشمهایت برقصند ...