
نوشتنم نمی آید هیچ. تکراری شده . گفتن ندارد. به این دل خوش می کنم که "اتفاق" یک شبه نمی افتد وقتی آنچه هست ، قرن ها برای ریشه دواندن فرصت داشته . تاریخ زنانی که به جای دامن پفی شلوار به پا کردند ، سبد های گلدوزی شان را کنار گذاشتند ، پستان بند ها را آویختند و فریاد زدند را مرور می کنم و خیل نام هایی که زیر چرخ دنده های سیاست و عرف و سنت له شدند را به خاطر می سپرم ... باشد که قطره قطره اشک های من و خواهران من ، دل این سنگ خاره را بشکافند و راهی به روشنی باز کنند ، باشد که هیچ مریم هفت ساله دیگری سر بریده نشود - و هیچ سمیه دیگری سنگ آجین نشود - و هیچ راحله دیگری بر دار نشود و ...
پی نوشتی در باب نظر Hgh عزیز :
من این دعوا را همیشه با حضراتی که می گویند به "انسان" باور دارند و دفاع از حقوق زن به معنای خاص به نظرشان معنی ندارد - دارم! ببین برابری را اگر یک خط مستقیم در نظر بگیریم ، به نظر من بشر مدتهاست ( از دوران پدر سالاری ) از این مسیر منحرف شده و حالا زاویه این انحراف به طرز وحشتناکی زیاد شده : گذشت زمان ، شیوه زندگی و کار و معاش و ادیانی که همه دم به دم این فرهنگ داده اند چنان این بنا را مستحکم کرده اند که تاریخی دیگر برای از ریشه کندنش لازم است. اگر فرض را بر این بگیریم که ان انحراف کذایی به چپ بوده ، حالا برای برگشتن به صراط المستقیم ِ برابری و عدالت جنسیتی (!) باید به سمت راست حرکت کنیم تا آن انحراف به چپ تاریخی را جبران کنیم. کنار گذاشتن سبد گلدوزی به معنای زن نبودن نیست - مسئله اینجاست که بعضی چیزها تبدیل به سمبل می شوند ، بعنوان نمونه همان دامن به پا کردن که البته الان دیگر شلوار پوشیدن همانقدر که برای مردها طبیعی است برای زنها هم هست. چیزهایی که در آن روزگار آغاز فریاد برابری خواهی به آتش کشیده شدند سمبل هایی بودند از آن خانه نشینی و زندگی صامت میان روزمرگی آشپزخانه و تر و خشک کردن بچه ها. والا زن هایی که آغازگر امواج اول فمینیزم بودند یا زمزمه های ابتدایی که به شکل گیری این موج انجامید را شکل دادند - "زن" بودند و اگر به زندگی هاشان نگاهی بیندازیم می بینیم در زنانگی هیچ از زنان دیگر ( چه آنها که عمرشان به بشور و بساب می گذرد و چه آنان که از زن بودنشان کسب درامد می کنند یا ... ) کم ندارند ...
...
به یمن می گساری های شبانه پدربزرگ فقیدم ، پدر تا بود لب به پیاله نزد و فرزند خلفش که من باشم ، هیچ فرصتی را برای سیاه مستی از دست نمی دهم. این روزها مدام در خیال پسرم و پسرش و پسرانشان هستم و قوانین جبر و احتمال که ببینم کدام هاشان بعد من یکی در میان شهید راه پیاله خواهند شد.
ادامه دارد.
محال اند – و شاید به همین دلیل این همه معرکه اند این "هپی اند" های والت دیزنی . پشت کاورشان از درجه بندی "nudity" و "violence " و "sex" و باقی ملحقات جهان واقعیت خبری نیست ؛ به جایش رنگی اند و پرستاره ، بی درد و سحر آمیز. سرنوشت در آنها ( برعکس دنیای آدم بزرگ ها) با آدم های خوب ، مهربان است و آدم بدها را با ملایمت ادب می کند که زیاد هم دردشان نیاید.
با یک فلاش بک مختصر به کودکی ؛ تصدیق می کنید که والت دیزنی ، امپراتوری پرشکوه و بلامنازع رویاهاست - و سیندرلا قطعا یکی از خیال انگیز ترین مخلوقات این دنیاست ( حتی قسمت سومش ) : سرزمینی که پادشاهش ، هیچ دشمنی ندارد که به قلمرواش حمله کند. در مملکش قحطی و طاعون و نارضایتی هم وجود ندارد ؛ یک قصر مرمری به ارتفاع برج بابل دارد و هم و غمش فقط و فقط عروسی پسرش است ، آن هم چون دلش نوه می خواهد! شاهزاده جوان و زیبارو ( یا prince charming فرنگی ها ) هم سخت بی نقص و ایده آل است و به دنبال عشق حقیقی می گردد . او گذشته از تمام هنرهایی که دارد، تنها با لمس کردن دست دختر رویاهایش می تواند او را از بقیه تشخیص بدهد. دختر رویاها (سیندرلا ) هم با آوازI want so much more than just a dream " " برای بدست آوردن عشقش آستین بالا می زند.

در این جهان حتی وقتی چوب جادوی پری مهربان به دست نامادری خبیث و انتقام جوی سیندرلا می افتد هم ، جای نگرانی نیست ؛ چون می توانی همانطور که روی کاناپه ولو شده ای ، پیشا پیش به شرافتت قسم بخوری که عاقبت عشق ونیکی پیروز میدان است و هیچ جادوی اهریمنی به آن کارگر نیست. اصلا به ذهنت هم خطور نمی کند که مثلا اگر پری که مادرخوانده سیندرلا محسوب می شد ، می تواند سیندرلای فقیر و بی چاره را با کالسکه و کفش و لباس جادویی به مجلس رقص بفرستد و به شاهزاده قالب کند ؛ چرا نامادری بدبختش حق ندارد با این ترفند یکی از دو تا دختر ترشیده اش را شوهر بدهد؟ نظام خیر و شر و پاداش و جزای داستان و مرز خوبی و بدی در آن چنان پذیرفتنی و خوش آب و رنگ و قطعی است که به جای طرح پرسش ، در خطیر ترین لحظات فیلم لم می دهی – کاسه پاپ کورن داغ را هم می گیری دستت و اجازه می دهی والت دیزنی با جادوی پرشکوه و رنگینش تو را غرق در لذت نوستالژی زده کودکانه ات کند . نهایت بدجنسی بدجنس ترین شخصیت داستان (نامادری سیندرلا ) ؛ تبدیل آدم ها به قورباغه است – پس نیازی نیست حتی لحظه ای نگران قهرمان داستان باشی . ظرف خالی پاپ کورن راکه زمین می گذاری فکر می کنی شاید اگر بنا بود نامادری خبیث به عقلش برسد به جای این همه فلاکت کشیدن برای خلاصی از شر دخترخوانده ی منفورش همان اول فیلم یک بار برای همیشه او را با تیری ، چاقویی ، سمی ، چیزی بکشد ، دیگر والت دیزنی این همه معرکه نمی شد .
تا اطلاع ثانوی ؛ زنده باد هپی اند! زنده باد fairy tale ! زنده باد دیزنی!
می دانم. کولی بازی ندارد. جهان رویا زدایی شده. خیلی وقت است. من هم متولد همین جهان بی اسطوره هستم ، یعنی تا بوده ام همین جهان را تجربه کرده ام. من یک انسان مدرنم ! پس یک نفس عمیق می کشم و به این فکر می کنم در یک رود نمی شود دو بار پا گذاشت. اصلا راضی ام. به امپرسیونیست ها فکر میکنم. به تکرار ناپذیری. بازگشت ناپذیری. به "لحظه" که دقیقا به دلیل فانی بودنش با شکوه است. ما میراییم . موقتیم. انگار هر ثانیه ، ما با همه کلمه های مشترک و غیر مشترکمان در آستانه محو شدنیم. اما دقیقا به همین دلیل است که من می خواهم وقتی "هستی" و "هستیم" لااقل ، "باشی". واقعا و به تمامی. می خواهم تا وقتی "هستیم" ، "باشیم" .
