عمرم قد نمی دهد که از جشنواره ۱۰- ۱۵ سال پیش فکت بیاورم ، ولی اگر بخواهم با همین پارسال هم مقایسه کنم ، نتیجه جز افسوس چیزی نیست. جشنواره هیچ شباهتی به هیچ جشنواره ای ندارد. گذشته از هر چیز ، یک جور حس عدم امنیت عجیب درش هست که شاید به نامانوس بودن چهره ها و آدم ها بر می گردد . انگار ۸۰ درصد اصحاب رسانه که کارت گرفته اند از میان خبرنگارهای کیهان انتخاب شده اند یا در همان نیم وجب سالن سینما صحرا به ازای هر یک خبرنگار سه نفر مامور حراست هست. روزی ۱۰ بار تذکر می شنوی و بیشتر از فیلم ها باید حواست به روسری ات باشد که مبادا طره مویی خاطر معزز حضرات را مشوش کند . فیلم ها هم چنان نیستند که کشیدن این مکافات به زحمتش بیارزد: از داخلی ها تا الان چیز چشمگیری ندیده ام ( کنعان ۶:۱۵ امروز نمایش داده می شود ) و خارجی ها هم - آن تکه هایی از فیلم که از قیچی ممیزی جان به در برده اند ، با کیفیت تصویر و زیر نویسی در مایه های فاجعه پخش می شوند...
نامه جمال شورجه را که می خواندم ، داشتم به این فکر می کردم که دیگر محض خاطر خدا یک عرصه را هم نمی شود در این مملکت اسم برد که دولت مهرورز به گند نکشیده باشدش ... خوب! این هم سینما ! بروید سراغ بعدی!

۱. نگاه تناسخ باورانه و اعتقاد به تکرار آدم ها و موقعیت ها طی قرون در نوع خودش جالب و قابل پردازش است. باور به این ایده که گذشته از شکل جهان و رنگ و لعاب سالها و دورانها ، آدم ها تکرار خودشان هستند و حرفی نمی زنند جز همان حرف های همیشگی و" معشوق همیشه پا برجاست" – ( الگوی ازلی و ابدی زن اثیری ) و چرخ سرنوشت بر همان مدار همیشگی اش می چرخد و پیش می راندمان تا وقتمان به سر آید ... این حرف ها اگر در قالب آبرومندی گنجانده شوند قطعا می توانند نتیجه آبرومندی به بار بیاورند... " آتش سبز" اما از قالب آبرومند مذکور فرسنگ ها فاصله دارد.
۲. برای من که از کودکی عاشق هزار و یک شب بوده ام و هنوز هم دوست دارم قلعه های جادو و ورد ها و شاهزاده های سحر شده را – اوائل " آتش سبز " ، آنجا که تماشاگر ناگهان از جاده ای که یک پیکان قراضه در آن می راند به دل تاریخ پرتاب می شود خیلی غیر قابل تحمل نبود . اما پیش که رفت ، کاشف به عمل آمد کارگردان کلا هیچ تصوری از مفهوم زمان و تاریخ نداشته و موتیف های مربوط به دوران های پیشین را در هم و فله ای با بیل ریخته توی فیلمش. جز سکانس های اول که در زمان معاصر می گذرند ( دادگاه و پیکانی که در جاده می رود ) باقی فیلم تا دو سومش در گذشته روایت می شود و این چند پارگی آنقدر شدید است به کل شیرازه نداشته فیلم آقای اصلانی را از هم می پاشاند.
۳. واقعیت تاریخی در این فیلم شوخی بامزه ای است که فقط می توان به آن خندید: لباس که باید بعنوان یکی از ابزارهای نمایش دوره تاریخی به کار گرفته می شد به کل تخیلی طراحی شده و گویا ژیلا مهرجویی کاری به اینکه در دوران تاریخی مذکور جماعت " واقعا " چطور لباس می پوشیدند نداشته. حتی در یک بخش از فیلم که در زمانی قبل از حمله اعراب مسلمان می گذرد ، مهتاب کرامتی به خط کوفی چیزی روی کاغذ می نویسد (!)– که اگر چه زمانبندی فیلم کلا از قاعده خاصی پیروی نمی کند ولی این مجاورت خط کوفی با خط اوستایی یه هیچ وجه تعمدی به نظر نمی آید ... در مجموع دیدن این دیگ در هم جوش حوادث که آخرش با وصله ای شل و بی بنیاد به زمان معاصر، همانجا که از آن شروع شده بود ختم می شود – تجربه جالبی نیست.
بعدالتحریر 1. احتمالا مهتاب کرامتی از بازی در این فیلم حظ وافر برده : چون در تمام فیلم لباس های دنباله دار و رنگ وارنگ به تن کرده بود که دنباله ها و تورهایش و سایر متعلقاتش در باد به رقص در می آمد و خود خانم کرامتی هم در نقش معشوق اساطیری تا دلش می خواست می توانست جلوی دوربین فیگورهای مکش مرگ مایی بگیرد ... و این همان شاهکاری است که به خاطرش پگاه آهنگرانی نزدیک بود فلج بشود و احمد رضا احمدی داشت کلیه هایش از کار می افتاد و بقیه عوامل هم رو به موت شدند!
بعد التحریر 2. آنها که در نشست مطبوعاتی فیلم حضور نداشتند و خصوصا سوال امیر قادری و جواب استاد را از دست دادند واقعا ضرر کردند!

۱. زندگی در " به همین سادگی" به سادگی تمام اتفاق می افتد و تمام جذابیتش به همین است. یک روایت کامل از زندگی روزمره بی آنکه از حوادث اغراق شده در آن خبری باشد : روایتی ساده از دنیای زنی ساده. خوشبختانه موضوع فیلم زن انتلکتوال فمینیست مآب نیست. سوژه ، زن خانه دار مذهبی جوانی است که جاهای خالی زندگی اش را با پناه بردن به کلاس شعر و نقاشی پر می کند و تماشای یک روز از زندگی او درست مثل این می ماند که دزدکی از پنجره ای به خانه کسی سرک بکشیم – و زندگی کسی را ببینیم که بنا نیست در آن اتفاق خاصی بیافتد ( در به همین سادگی حتی کسی با صدای بلند با دیگری حرف نمی زند!): طاهره ، مادری است که چادر به سرش می اندازد و خرید می رود ، چای دم می کند ، لباس ها را روی بند می اندازد و گاهی چیزکی هم می نویسد.
۲. همه قصه های بزرگ جهان قبلا گفته شده اند و چیزی که سرشار از ظرافت های پنهان ناگفته است همین زندگی روزمره است . " به همین سادگی " اگر چه کاستی دارد ، و از اوج و فرود و گره افکنی و گره گشایی که بیننده را به زور تا آخر فیلم بکشد در آن خبری نیست ، باز هم دیدنی است . بی ماجراست چون ماجرای زندگی زنی است که خطوط حیاتش بی هیچ حادثه بارز و مرئی به خط ممتد مانیتور کاردیوگرافی می ماند وبازی هنگامه قاضیانی با میمیک فوق العاده صورتش و لبخند های نیم خورده اش به زیبایی ترس ها ، نگرانی ها و احساس تنهایی طاهره را نشان می دهد.
۳. فیلم مرا به شدت به یاد "nine lives " مارکز می اندازد : 9 روایت از زندگی نه زن – با چاشنی اندکی از حادثه ( که البته کار میرکریمی فاقد آن است و شاید مشکلش هم همین از ریتم افتادگی فیلم باشد .) حادثه در "nine lives " یا قبلا اتفاق افتاده یا بعدتر اتفاق خواهد افتاد ، اما سایه اش در تمام اپیزود ها با قدرت تمام روی لحظه های فیلم احساس می شود وفیلم را تبدیل به یکی از جذاب ترین روایت های جهان زنانه که دیده ام می کند . "nine lives" فیلمی است که اگر من بنا بود فیلم بسازم دلم می خواست بسازم و به همین دلیل و خیلی دلیل های دیگر " به همین سادگی " را دوست دارم - با تمام کاستی هایش ...
بعد التحریر : در اولین لحظات حضور در سینما صحرا کارتم توقیف شد . یک تعداد دوست حراستی گذاشته بودند دم در که اگر احیانا با کسی حال نکردند اقدامات مقتضی را به عمل بیاورند که یکی شان به تور ما خورد. از آنجا که طرف هیچ جوری کوتاه نمی آمد به ناچار همینطور که تا خانه به جد و آبا همه (!) فحش می دادم رفتم و لباسم را عوض کردم . در بازگشت دیدیم دم در غلغله ای به راه افتاده. یک عدد خانم و آقا در دلشان را برداشته بودند و به فریاد هر آنچه در گنجینه فحش و ناسزاهایشان آرشیو کرده بودند در طبق اخلاص نثار دوستان حراستی می کردند! گویا دوست حراستی مان کارت آنها را هم توقیف کرده بود و آنها که برخلاف ما اعصاب دعوا داشتند خوب به خدمت طرف رسیدند. قبول کنید اینکه در مقابل سینمای اصحاب رسانه یک دختر خبرنگار آنطور عربده بکشد و هر چه نه بدتر مامور حراست را بگوید و آخرش هم با چگ و لگد کارتش را از دست او بیرون بکشد ؛ واقعا تصویر بدیعی است. هرچند ما متاسفانه ناچار شدیم برویم تو و " به همین سادگی " میر کریمی را ببینیم و آخرین اطلاعی که از نتیجه دعوی داریم به این محدود می شود که هر دو طرف دعوی قصد داشتتند 110 خبر کنند ... !
در من کسی هست که همواره حقیقت "از دست دادن" و " از دست رفتن" را انکار می کند. کسی که از هر راه و بیراهی آخر به لانه نمور منطقش بر می گردد و با افتخار یا انزجار با خود تکرار می کند که دو در دو می شود چهار. کسی که آنقدر برنده بوده که جرات می کند بگوید حق با طبیعت است و از تنازع بقا داد سخن بدهد و هر بار تکه تکه شد بلند شود ، خاک لباسش را بتکاند ، لبخندش را مرتب کند و با وسواس قطعه هایش را جمع کند بگذارد سر جایشان و ادامه بدهد. همیشه ادامه بدهد. همیشه ، هر بار؛ و این بار هم ... اما این بار بی شک در جمع و جور کردن قطعه ها ، بعد از ویرانی ، جای قطعه بزرگی خالی خواهد ماند. قطعه ای که او هرگز جایگزینی برای آن نخواهد یافت.
