بعد از حمله اسکندر به ایران و متعاقبش اتمام دوره سلوکیان ، اشکانیان به قدرت رسیدند. سلوکیان که ریشه یونانی داشتند تا حدودی با مردم این سرزمین در آمیخته بودند و اشکانیان هم علیرغم "فیل هلن " بودنشان در دوره های مختلف خصوصیاتی بومی از خود نشان دادند؛ انقلاب اعظم اما آنجا اتفاق افتاد که ساسانیان در تاریخ ایران ظهور کردند و هوشمندانه دریافتند تنها رشته ای که می تواند مهره های سرگردان صاحب قدرت در قلمرو ایران در اواخر دوره اشکانان را به هم متصل کند چیزی نیست جز ملیت و مذهب مشترک. دراین دوره اگرچه دیگر از دمکراسی نسبی حاکم در عصر اشکانی ( آزادی مذاهب و ... ) چندان خبری نبود ، کشور نظم و قانونی یافت . ( گویا پشت هر نظمی بالاخره یک دیکتاتوری باید باشد. ) ساسانیان با یادآوری عصر باشکوه هخامنشان ، مذهب زرتشت را مذهب رسمی اعلام کردند و از هر نظر ( فرهنگی ، هنری ، اجتماعی و ... ) سعی کردند باقی مانده فرهنگ یونانی مآب را محو کنند و هویتی ایرانی را جایگزینش کنند. حرکت عظیم ساسانیان که دارایی های تاریخی ملت ایران را از پشت و پسله های گنجه ذهنش بیرون می کشند و به یادش می آورند ، از هر نظر حرکتی قابل ستایش است حتی اگر هدفش محکم کردن پایه های حکومت و کسب مشروعیت برای خود و حفظ قلمرو باشد.
پیش می رود تا آنجا که شخصی به نام "کرتیر" موبد موبدان می شود و جایگاه مهم و تاثیر گذاری در کاخ به خود اختصاص می دهد . در نقش برجسته های ساسانی ، شاه که همواره از اهورامزدا حلقه سلطنت را دریافت می کرد ، پس از این از "نماینده او " – همان کرتیر – مقامش را تحویل می گیرد. زمان نشان می دهد که این نماینده و مرد خدا جلادی خونریز است که برای حفظ قدرت خود از هیچ جنایتی روی گردان نیست : به تدریج موبدان کارهایی مانند قضاوت و ... را بر عهده می گیرند و عملکردشان اعتراضات را بر می انگیزد . اوج نمود این اعتراضات در قیام مانی و مذهب التقاطی اش و مزدک با مشرب شبه کمونیستی اش دیده می شود. عمده تاکید مانی بر بی اهمیتی دنیای مادی است – حال آن که موبدان به اندازه خاندان سلطنتی در ناز و نعمت غرقند و صاحب قدرت – و مزدک راه حل شکاف طبقاتی مهیبی ( که به لحاظ شدت قوانین یادآور نظام کاستی در آیین هندو می تواند باشد ) که جامعه را چند پاره کرده زندگی اشتراکی ، ثروت اشتراکی و برابری مطلق افراد می داند. سفاکی کرتیر ، علیرغم همراهی بعضی از پادشاهان با آموزه های مانی ، او و پیروانش و همینطور مزدکیان را از دم تیغ می گذراند یا وادار به ترک وطن می کند.
در یک چنین شرایطی است که سپاه اسلام به ایران می رسد و مردم فلک زده پس از تار و مارشدن مصلحان داخلی شان ، به ناچار به ناجی خارجی پناه می برند. گو اینکه سنت تقیه و آب زیرکاه بازی تاریخی ایرانی کار خودش را می کند و در نهایت اسلام این مملکت چیزی می شود که در قوطی هیچ عطاری ( جز عطارهای داخلی البته ) نمونه اش پیدا نمی شود. وسط این همه تاریخ بافی چیزی که برای من جالب است یک نکته است : اهمیت "یک" . اینکه "یک " حتی اگر نخواهیم به قول شریعتی " جلوش تا بی نهایت صفرها " را قطار کنیم چقدر عدد بزرگ و مهمی است. کرتیر "یک" نفر است که با سربرآوردنش در نظام پویای ساسانی موجی می سازد که به تنهایی دودمان تیر و طایفه عظیمی مثل ساسانان را در هم می پیچد و در برابر مشتی بیابانگرد به زانو در میاوردشان.
به مردم آن زمان ایران ، خوب ، حرجی نیست. طبیعتا کسی از آنها نپرسیده بوده که دلشان می خواهد موبد اعظم یا مثلا پادشاه شان کی باشد. در مورد مردم این عصر اما دیگر نمی شود اینطور گفت : بخواهیم یا نه ، یک انتخابات کج و معوجی در این مملکت برگزار می شود که هر ایرانی در آن حق "یک" رای را دارد تا بتواند "یک" نفر را انتخاب کند. و این یک خیلی مهم است . حقیقت ساده ای که از فکر کردن به آن ترس برم می دارد این است که سرنوشت میلیونها را همیشه همین یک ها تعیین کرده اند : می توانید تصور کنید کرتیر وجود نداشت ؟ ممکن است احمقانه و خیالبافانه به نظر برسد ولی تصور کنید کرتیر از حکومت ساسانان حذف شود ؛ دیگر از قدرت موبدان خبری نیست ؛ جامعه آشوبزده و معترض نیست ؛ حمله اعراب با پاسخ دندان شکنی مواجه می شود و یا مثلا حتی اعراب کلا قلع و قمع می شوند . این سناریویی خیالی است و قطعا در حوادث تاریخی پارامترهای بی شماری مطرح و موثرند اما چند پارامتر بیشترین تاثیر را در حوادث دارند در نتیجه کسی نمی تواند مدعی شود احتمال به حقیقت پیوستن این سناریو صفر بوده است. انگار که جهان در صورت نبودن کرتیر صورتی کاملا متفاوت پیدا می کرد. به جای نام کرتیر می توانید خیلی نام ها را بگذارید . مثلا هیتلر.
احمدی نژاد هم اگرچه داستانش با کرتیر کاملا متفاوت است ولی "یک" است. "یک" ی که سرنوشت میلیونها را بدست گرفته و متاسفانه رد مهرورزی های خودش و کابینه اش تا سالها و اگر کمی بیشتر تلاش کند انشا الله ، الی الابد بر تن ملت ایران خواهد ماند. تمام این ها را نوشتم چون امروز کاملا بی دلیل یاد روزی افتادم در خرداد ۸۴ ، در کانون فیلم دانشگاه . بحبوحه انتخابات ریاست جمهوری بود و همه انگار که از تازه خواب بیدار شده باشند سراسیمه به هم زنگ می زدند که جان مادرتان بروید و دور دوم رای بدهید! چه روشنفکران همیشه خاموشی که آن روزها نیامدند توی روزنامه ها و مجله ها لابه کنند به مردم برای رای دادن و آیه و قسم بیاورند – بی خبر از آنکه خیلی دیر رسیده اند. در چنین اواضاعی یکی از دوستان که پشت به پنجره نشسته بود و شاید وینستون لایتی هم به دست داشت یا نداشت ، در جواب سوال من که چه فکر می کند ، با لبخند پدر خوانده وارش جواب داد قطعا به احمدی نژاد رای خواهد داد ! بعد به ابروهای من که تا منتها الیه پیشانی ام بالارفته بودند نگاهی کرد و در توضیح ادامه داد: "روند تخریب هر چه سریع تر بشه ، بهتره ..." خیلی ها که شور انقلابی شان زیادی بالاگرفته بود ؛ به این دلیل که یا فکر نمی کردند یا اگر فکر می کردند هم به نتیجه پدر و مادر داری نمی رسیدند ، با این استدلال رای ندادند ( باشد که بالاخره بتوانند صبح ها زودتر از خواب بیدار شوند و به آرمانهای انقلابی شان جامه عمل بپوشانند و بعد از نابودی جهان ، مدینه فاضله خودشان را بسازند بلکه روح همه مبارزان جهان شاد شود . آمین.) یک دسته دیگر هم افرادی بودند که در مورد معنای پسوند
" ـتر " چیزی نشنیده بودند و نمی دانستند که اگر به صفتی ( مثلا صفت "بد" ) بچسبد به قدرت و شدتش اضافه می کند ؛ درنتیجه اگر به اوضاع فضاحت بار این مملکت بچسبد دیگر در آن نفس هم نمی شود کشید ...
آرزو می کردم ابراهیم نبوی ، مطلب اخیرش را خیلی پیش تر می نوشت ؛ قبل از آنکه رئیس جمهور محبوبمان از توی صندوق ها در بیاید و به همین وضوح و همه فهمی توضیح می داد که چرا باید رای داد و چرا رای ندادن به نفع همان جریانی تمام می شود که آنها که رای نمی دهند با آن مخالفند. گو اینکه شاید حالا نوشتنش بتواند در انتخابات مجلس فرجی حاصل کند ...
می گوید "خداحافظ" و بی آنکه منتظر پاسخی بماند گوشی تلفن را می گذارد.
با همان دست مداد را بر می دارد - لای کتاب را باز می کند و
همه "است" های شعرهای عاشقانه را "بود" می کند.
... می دونی چه جوری وقت می گذرونه؟ دفتر راهنمای تلفن رو می خونه ، فقط برای اینکه با واقعیت و آدم های واقعی تماس داشته باشه. یه مجموعه مفصل از این راهنماها جمع کرده . از تمام دنیا ... میگه دفتر تلفن یکی از بهترین کتاب هایی است که نوشته شده.همه اش واقعیته، پر از آدم هایی که حقیقتا وجود دارند. چند صفحه از قشنگ ترین قسمت های مربوط به بخش نیویورک رو با صدای بلند برام خوند. حتی بعضی وقتها از تلفنچی می خواد که یک شماره رو از بوئنوس آیرس یا شیکاگو براش بگیره. می خواد کتاب رو امتحان کنه و ببینه مبادا مطالبش من در آوردی باشه و این آدم هایی که اسم و شماره تلفنشون آنجا نوشته شده راستی راستی وجود دارند یا نه ... بعضی وقت ها ، معمولا نیمه شب ، شماره تلفن خودش رو می گیره تا مطمئن بشه وجود داره و مشغول دروغ گفتن به خودش نیست .
خداحافظ گاری کوپر
رومن گاری
تصور کنید شوفاژ خانه تان کار نکند ، بیرون پنجره زمهریر راه افتاده باشد ، فردا امتحان داشته باشید و حقوق تان را تا امروز که 21 دی است نداده باشند و قوطی پروپانالول تان هم خالی شده باشد . بعد همین طور که به جد و آبا هرچه صادر کننده نفت به ترکیه یا هر جهنم دره دیگری فحش می دهید کلاهتان را تا روی چشمهایتان بکشید پایین و بنشینید پای اخبار به این امید که گوینده چیزی از تعطیلی دانشگاه ها بگوید و به جایش بشنوید : در دمایی که اگر سگ را هم بزنید نمی توانید از لانه اش بیرونش کنید « همایش شیرخوارگان به یاد شهادت حضرت علی اصغر علیه السلام در همدان { که خدا می داند الان چند درجه زیر صفر است } برگزار شد » و مامان های چادر به سری را ببینید که نوزادانشان را لای پارچه های سبز سیدی پیچیده اند با سربند یا حسین و چفیه و سایر تشکیلات و دارند به نوحه خوانی بابایی گوش می دهند که جنایت حرمله حرامزاده را چنان که انگار دیروز اتفاق افتاده برایشان تعریف می کند. علی اصغر های سمبولیک مزبور هم آن وسط یا دارند شیر می خورند ، یا خوابیده اند ، یا از عربده های آقای نوحه خوان ترسیده اند و دارند گریه می کنند .
گاهی وقت ها آدم با همین دو تا چشم چیزهایی می بیند که فکر می کند بهتر است کلا دیگر چیزی نگوید و فکر می کند بعضی دیگر از آدم هایی که یک چیزهایی می گویند یا ول معطلند و در هپروت سیر می کنند یا شهروند این مملکت و هموطن این مردم نیستند : نهادینه شدن یک عقیده در طیف خاصی از مردم چیزی نیست که بشود به دولت نسبتش داد – گرچه قطعا دولت می تواند این فرایند را تشدید یا تضعیف کند ( تصور کنید رضا خان می توانست مدرنیزم دیکتاتور مآبانه اش را چند سال دیگر هم پیش ببرد ) اما اگر از زمان صفویه سال ها را بشمریم و گذشته از نوسانات ، میانگینی از دلبستگی عامه افراد جامعه – و نه روشنفکران – به عقایدی از این دست را محاسبه کنیم خیلی ساده می بینیم نمی شود این جامعه را آنالیز کرد بی آنکه مذهب و خرافه مذهبی را بعنوان یکی از پارامتر های مهم و تاثیر گذار در تصمیمات و در نتیجه سرنوشت این مردم نظر بگیریم . محمد رضا پهلوی اگر چه یک بار برای ملتش تعریف کرد که موقع افتادن از روی اسب یک سید سبزی که گویا حضرت ابوالفضل هم بوده با دو تا دست نداشته اش نجاتش داده است ، تا پیش از سال های آخر حکومتش هیچ فکر نمی کرد «آخوندها» ی توسری خورده محدود به حوزه ها ، بتوانند پا روی شانه های اسلام مارکسیستی شریعتی بگذارند و به قدرت برسند. پیش از آن مرحوم مصدق غیر معمم هم در این خیال خام بود که بدون کمک کاشانی می تواند بازار را تعطیل کند و با اهرمی مثل تسبیح به دست های متشرع بازاری شاه را تحت فشار قرار بدهد تا به خواسته اش برسد. گذشته از خیلی دلایل دیگر که می شود برای شکست این دو نفر و خیل نظریه پردازان و متفکران و سیاست مداران متجدد لیست کرد ، واقعیت این است که هیچ کدام نمی دانستند و اسلافشان نیز نمی دانند که مملکتی را – که بر اساس آخرین آمار رسمی (به غیر از غیر رسمی ها و ثبت نشده ها که در هر ده کوره ای ده پانزده تایی ازشان پیدا می شود ) ۸۰۰۰ تا امامزاده و بقعه دارد چطور باید اداره کرد ...
دره های هیقر . روز. کنار یک چادر عشایری
...
سیاحی می پرسد: "حالا مادر را کجاخاک کردید؟" و همه بچه های کوچک جایی دور را نشان می دهند و سیاحی می پرسد : " چرا اینقدر دور؟ " و زن ها می گویند : " اول چادر ما هم آنجا بود. از بس بچه ها خاک را کنار می زدند که ببینند مادر چکار می کند ، کوچ کردیم."
گبه - محسن مخملباف
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
...
(سیاوش کسرایی)
پی نوشت : به دانه های برفی نگاه می کنم که با ها کردن من محو می شوند یا به فنجان چای من می رسند و محو می شوند یا به آتش سیگارم می خورند و محو می شوند - و همینطوری الکی الکی غمم می گیرد ، گواینکه خیلی وقت است که دیگر دلیلی نمی خواهد ...
الف : من چند نوع از موسیقی را به شدت دوست دارم و این چند نوع از قضا هیچ شباهتی به هم ندارند : راک و کلاسیک و سنتی ، هر سه جزو انواع محبوب موسیقی برای من هستند. و موسیقی محسن نامجو را به این دلیل دوست دارم که تلفیقی است و بیش از هر چیز متنش برایم خوش آیند است. نامجو اخیرا در مصاحبه اش با شهروند به ملتی که دوستش دارند گفت : "حالا دوستم دارید ، ایول ، دمتان گرم ولی یادتان باشد که موسیقی من به صورت غیر قانونی به دستتان رسیده و این حالی که شما دارید می برید حاصل بی دقتی من در نگهداری از لوازم شخصی ام است." به شخصه باورم نمی شود موسیقی نامجو کاملا نا خواسته پخش شده باشد و از طرف دیگر نمی توانم قبول کنم نامجویی که آن موقع کسی نمی شناختش از اینکه در محافل روشنفکری موسیقی اش دست بدست می شود ناراحت بوده باشد. به نظر می رسد محسن نامجوی عزیز یادش رفته که قبل از این حق کشی دسته جمعی و دهن کجی ملت ایران به قانون کپی رایت ، هیچ کس اسم او را هم نشنیده بوده و او تنها جوانی آس و پاس بوده با ذهنی خلاق ، از همین جوانهایی که در مملکت گل و بلبل ما فراوانند و از هر هزار تا یکی شان هم کشف نمی شود و خیلی هاشان هم از فشار نبوغ سر از بازار بنگ و وافور در می آورند. محسن نامجوی عزیز انگار نمی داند بدون این عمل زشت غیر اخلاقی ( کپی غیر مجاز آلبومی که اگر او آنقدر مشهور نمی شد شاید تا ۱۰۰۰ سال دیگر هم مجوز نمی گرفت ) نه از مصاحبه های رسانه های خارجی خبری بود ، نه دعوتنامه کنسرواتوار وین و کسی هم پیدا نمی شد که او را " جان لنون ایران " بخواند و او هم با قر و غمزه بگوید ترجیح می دهد خودش باشد تا جان لنون. به همین دلایل است که وقتی نامجو در جشن شب چله چلچراغ با موهای ژولیده اش روی سن می رود و در برابر ابراز احساسات جمعیت نیمچه تشکری می کند و با مغتنم شمردن فرصت باز هم یاداوری می کند که حاضران با رایت کردن سی دی هایش دارند حقش را ضایع می کنند و همینطور وقتی عکاسان به سمتش می روند و او سالن را با حالتی مشابه اعتراض ترک می کند - روی هم رفته می شود گفت گندش در آمده ...
( بعد التحریر۱: موسیقی نامجو از آنهایی است که دوره ای چند ماهه از زندگی مرا شکل داد و به شکل خودش در آورد یا شاید آن قدر شبیه بود به شکل من که با آن آمیخت. این را گفتم که بگویم با منشش مشکل دارم نه هنرش. )

ب: حسین زمان جزو دوستان حزبی این طرفی هاست . اوکی . این هیچ اشکالی ندارد ، خیلی هم خوب است. گند کار آنجا در میاید که آقای زمان خیال کنند ( که می کنند ) هر جایی که محمد خاتمی و محمد رضا خاتمی و ابطحی و معصومه ابتکار و چند تای دیگر از بچس نشسته باشند ، مکان مذبور را می شود جلسه ماهیانه حزب مشارکت به حساب آورد و آدم اجازه دارد هر چه دل تنگش می خواهد از بد روزگار و دربند بودن آزادی و بی تربیت بودن انحصار طلبان بگوید. زیاد مهم نیست که مخاطبان نوجوانانی هستند که با شنیدن نام امیر مهدی ژوله ده دقیقه دست می زنند و حوصله نوحه سرایی ندارند و الان هم بیشتر دلشان می خواهد زمان را یکی خفه کند تا خاتمی بیاید روی سن که بتوانند برایش هلهله کنند .جز جناب نامجو و شاید بدتر از جناب نامجو ، آقای حسین زمان ثابت کرد این مثل که " هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد" کلا کشک است. انشا ال... انتخابات بعدی ایشان انرژی فرو خفته شان را تخلیه می کنند بلکه آرام بگیرند و به درک این حقیقت ساده نائل بیایند که وقتی دعوتشان می کنند که "بخوانند" نباید مانیفست صادر کند.
( بعد التحریر ۲: واقعا لجم می گیره از آدمای جو گیر!)
ج : بعد از چند تا بازیگر جوان خوش قیافه (!) - پگاه آهنگرانی و هانیه توسلی و ... – معتمد آریا میکروفون را به دست گرفت تا آقای خاتمی را روی سن دعوت کند. از شنیدن طنین صدایش و لحن کلامش جدا لذت بردم: لب باز کردن معتمد آریا تصویر کاملی از تجربه ، هنر بازیگری و خصوصا فن بیان را جلوی چشم می اورد که در مقایسه با قبلی ها تفاوتش به شدت به چشم می آمد ... نسبت به جوانتر هایی که دیدن چهره شان اغلب توام با حظ بصری است ( خصوصا وقتی فیلم از این فانتزی های خوش آب و رنگ باشد! ) و خیلی وقت ها در همین هم خلاصه می شود. ولی خوب ، فیلم ها را که فقط به خاطر حظ بصری نمی بینیم ، می بینیم؟
د: عکس یک کیهان را هم از دست ندهید که واقعا دیدنی است! خصوصا بخش " ابطحی " اش!
خیال نکن آسان است دیدنت ، چون نیست. صرف نفس کشیدنت در جایی از این سیاره پرت هم ، هزار خیال ازگور می کشد بیرون و می رقصاندشان پیش چشم ... خیال تا ابد همان نیمه شب را ایستاده بودن در درگاه آن در و در زدن؛ همیشه آخرش در زدن را - مثلا . و خیال دستی که شال گردن سرخ را بر می دارد ، شال گردنی که خیالی نیست اما تمام این یکسال بوی عجیبی دارد . همین بویی که بوی هیچ کدام از عطرهای من نیست ، همین که با هزار هزار بار شستن هم نمی رود. این که همه جای خانه ام را می گیرد و نع ، نمی رود.
