تبليغاتX
آنها

این شعر نیست
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 21:2
 

 

 

 

 

 

 این استکان چای  /   می تواند  /   خلاصه جهان باشد  /  که هست.

و یادت باشد  :   بهترین اتفاق زندگی  /  تن دادن به رخوت ظهرانه ست   /  زیر پنجره  /  روی نرمای قالی خانه پدری /  وقتی که کودکی.

عشق هم   /  یعنی قلت زدن روی نیمه ی خالی تخت   /   و کتابی نیم خوانده   /   که ورق هایش بوی وینستون بدهند .

اما همیشه  /   فهم همین چند حقیقت کوچک  /  یک عمر طول می کشد.   

یک عمر. 

 

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: یادداشت های پراکنده | لینک ثابت |
الکترا
دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 21:16
 

 

 

 

آنقدر نشسته ای «فروید، فروید» گفته ای برایم که دیگر پدرم را هم جرات نمی کنم دوست داشته باشم ، چه برسد به تو ...

 

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: یادداشت های پراکنده | لینک ثابت |
غول
جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 18:22
 

 

 

۱. بچه که بودم یکبار مامان زیر بار نرفته بود چیزی که هوس کرده بودم را برایم بخرد و برای از سر بازکردنم گفته بود هر وقت بزرگ شدی خودت برای خودت بخر. با منطق کودکانه ام حساب کرده بودم که خیلی ها که بزرگند و پول دارند و می توانند تنهایی از خانه بیرون بروند ، نمی روند مثلا آن عروسک را برای خودشان بخرند – بعد از کلی دو دو تا چهارتا و فلسفه بافی پرسیده بودم : از کجا معلوم وقتی بزرگ بودم باز هم همین عروسک را دوست داشته باشم؟! عروسک مثال چندان خوبی نیست ولی فکر می کنم مفهوم مورد نظرم را می رساند. خیلی چیزهای دیگر را می شود جایگزینش کرد .

 

 

 

 

۲. "غول"  را باید دید ،  نه به خاطر افاضات فمینیستی الیزابت تایلر و نقش آنجلینا جولی وارش در نجات مهاجران مکزیکی و یا صراحتش در متهم کردن تگزاسی ها به غصب سرزمین های دیگران  و همینطور نه به خاطر جذبه مردانه راک هادسن ( که الیزابت تایلر به زحمت  تا سر شانه هایش می رسد ) که علیرغم  منش گاوچرانی اش قلبی از طلا دارد و پدری است سخت گیر و در عین حال عاشق خانواده اش .

غول را فقط به خاطر رفتار یلخی و لباس های درب و داغان "جیمز دین" باید دید و یاغی گری که به رفتار نخراشیده اش گره خورده ،  به خاطر خجالت زدگی و حقارت و عشقی که در صحنه پذیرایی اش از لسلی (با بازی تایلر) موج می زند  و در نهایت موفقیت هم این خودکم بینی دست از سرش بر نمی دارد ، آنقدر که در مقابل میهمانان ضیافتش مست و پاتیل از حال می رود و در حالی که هر دختری را که بخواهد می تواند به آسانی بدست بیاورد ، لابلای هذیانهایش هنوز در خیال "لسلی شیرینش" است. دین در "غول" چیزی را که گمان می کند حقش است ، ندارد و این حق ضایع شده حتی وقتی که چندین برابر بیش از آن را بدست می آورد کماکان روحش را می خراشد. جیمز دین " غول" بیش از هر چیزمرا به یاد همشهری کین انداخت و سورتمه دوران کودکی اش "رز باد"  که تا دم مرگ در خیالش مانده بود ...

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: سینما | لینک ثابت |
دانشگاه تهران : روز دانشجو
سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 16:6
 

  

 

 

آدم ها فرو رفته اند در خاکستری های زمستانی.( تک و توک بچه های هنرهای زیبا را می شود از روی رنگ بندی های متفاوتشان تشخیص داد.) پلاکاردهای قرمز از راه می رسند : " NO WAR " ، " آزادی  ، عدالت " ،  "رهایی زن ، رهایی جامعه است" و شروع می شود . تعداد آدم های موبایل به دستی که پچ پچ می کنند زیاد می شود و صداها به خواندن "یار دبستانی" بلند می شوند . جمعیت راه می افتد به سمت باقی دانشکده ها تا کسی جا نماند . جمعیت سرود می خواند ، دست می زند ، شعار می دهد. شوخی ها و متلک های ما در مورد دانشکده فنی ، غم می شود و گره می خورد توی گلوی من از این همه بی حاصلی – می ایستم اول تعارض ابدی و ازلی خودم که جای من کجاست وسط این شور و هیجان آرمان خواهی؟ گم و گور می شوم باز میان مذهبی که تن به فاشیزم می زند و ابزارش از زبان لین روزهای بیرون بودن از دایره قدرت ، حالا شده باتوم و زور بازوی روزهای نشستن بلامنازعه اش بر راس قدرت ... شعار های قشنگ سرخ چشمم را می گیرند  و سر از 1984 ارول در می آورم ... "اکثریت" عربده کشی جلوی چشمم رژه می روند  که توی همین شهر از "یا مرگ یا مصدق" به "مرگ بر مصدق" رسیدند  ... منگ ، عاجز می شوم و نه می توانم دانشگاه و این دیگ در هم جوش و بی سامان آدم ها  را که توی این سرما نوید "سر آمدن زمستان " می دهند را ترک کنم و نه می توانم به انها بپیوندم  و با آنها هماندیشه باشم ... لعنت می فرستم در دلم بر همه چیزهای نیم بند و ایدئولوژی ها ، این  فواحش دست مالی شده ... لعنت می فرستم بر این همه نسخه جور و اجور پیچیده شده که حال خراب ملت ما و دنیا  را فقط خراب تر از قبل کرده اند و با افولشان هزاران انسان را به زندان ها و پای جوخه های آتش کشانده اند ... درهای دانشگاه بسته اند ... جلوی در اصلی  اتوبوس های شرکت واحد را کنار هم پارک کرده اند که از بیرون نشود دید این تو چه خبر است ... جز کارت دانشجویی ات باید به جان مادرت هم قسم بخوری دانشجویی تا راهت بدهند... سربازهای باتوم به دست بچه سال به دخترکان عابر متلک می گویند و منتظرند ... فرماندهان ریشوی درشت هیکل  با بیسیم اوضاع را کنترل می کنند ...

من غرق در تصورات خودم  ، تنه می خورم از آدم ها و فکرها ، از کتاب ها و سربازهای باتوم به دست که کمین کرده اند ، از پلاکاردهای سرخ و ریشخند تاریخ ، از اکثریتی که می خواهند حاکم باشند ، از پسرکان علاف خیابان گرد ، از مرشدان الگانس سوار راه حق و حقیقت و اسلام ناب محمدی  ...

 

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |
عصر یخبندان
سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 0:24
 

 

 

...

 

پ. ن : بعد از این همه سال زندگی در قطب  ، حق دارم از سرما متنفر باشم  ؛ ندارم؟

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |
احمدی نژاد + چاوز = حسین درخشان + کیهان
سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 23:31
 

 

 

 

به اصطلاح بابابزرگ بلاگرها ، بعد از یک عمر فحش خور کیهان و جاسوس رژیم اشغالگر قدس بودن ، حالا آمده بابت بد و بیراه هایی که نثار شیرین عبادی کرده و به مذاق جناب شریعتمداری و اعوان و انصارش خوش آمده ، وسط تحلیل های سیاه و سفید کیهانی ها استثنا شده  طرف سفید قضیه و درفشانی هایش چپکی اش با کمی (!) کم و زیاد ، شده مرجع استدلال آقایان. گذشته از تمام درگیری های اخیر و بحث وجدل های عزیزان صاحب نظر اهل نت ، که جناب هودر و قیقاج رفتن هاش را می شناسند- ، جوابیه حسین درخشان به حق شاهکاری است در خور تامل که ترجیح می دهم در موردش چیزی نگویم!!!

 اینکه کیهان دستی به سر و گوش آدم بکشد حادثه ای ست بس مبارک و میمون که به حق تا حدودی دل آدم را به تاپ تاپ می اندازد ، اما این جوابیه آسیمه سر با آن پیام صلح و دوستی آخرش و تقدیرش از "دستاورد بی مانند و فراساختاری امام خمینی" بیش از هر چیز مرا به یاد  رئیس جمهور محبوبمان و آبگوشت خوردنش  با چاوز و سایر بر و بچز آنتی کاپیتالیزم دنیا می اندازد و اینکه امروز و فرداست در سفرهای پربرکت استانی اش یک تی شرت قرمز با عکس چه گوارا به تن کند که دماغ دنیای سرمایه داری را بیشتر از همیشه بسوزاند و نشان بدهد که واقعا " آمریکا اگر لات است پیش ما شکلات است " و ما در عرصه بین الملل کلی رفیق داریم که خیلی هم باحالند و الخ!

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |
Lost days
دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 1:7
 

 

 

 

...

 

ببین ، هر کس باید در زندگیش یک « مقصر» داشته باشد . یک مقصر درست و حسابی  ِ قبراق که یا اصلا تقصیرش را نپذیرد و یا اگر هم پذیرفت بی هیچ پشیمانی و نک و نال پایش بایستد که «خوب کردم» ... وگرنه می شود داستان تو و این پیر مرد پیزوری که  شکمش بالای پژامه اش ور آمده ؛ چروک هایش را می شمری  و گوش می دهی وقتی که چایش را یکی در میان ، فوت می کند و هورت می کشد، و فکر می کنی همین دستهای لرزان که نعلبکی را چسبیده اند بودند که به بادت دادند؟ خوب ،  مقصری که این همه ترحم برانگیز باشد به چه درد می خورد؟ هر کس دیگر هم که جای تو بود هفته ای یک بار باید جیب هایش را می گشتند دنبال مرگ موش یا قرص یا هر زهرمار دیگری که بشود با آن از شر این نکبت  ِ بی مقصری خلاص شد ...

 

از من می شنوی ، دنبال یک نو َش بگرد ...

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |