تبليغاتX
آنها

Phonebook
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 22:3
 

 

 

 

 

 

 

اولین باران پاییزی روزی را برای آمدنش انتخاب کرده که من کاپشنم را جا گذاشته ام و حالا خیال داغ ترین تابستان ها هم ، حریف شوفاژ خراب آپارتمان و لرز من  نمی شود. فکر می کنم چقدر از هم زمانی معنی دار و سحرآمیز بلایا در این روزها  بیزارم و بیشتر می چسبم به اجاق گاز. sheet  ها تمام نمی شوند.  فردا نمی آید. همه چیز اینجا کپک زده. من بیشتر از هر چیز و فقط خریدن سیگار است که یادم نمی رود – شام بی شام. باید Sms  بزنم به همه که حضورشان موجب تسلای بازماندگان است ، باید از اول phonebook  شروع کنم که کسی جا نماند و چقدر از این که از اول phonebook   شروع کنم بدم می آید : از اینکه اسم دندانپزشکم نشسته کنار اسم تو و از اینکه حرف میم تمامی ندارد .

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |
مخاطرات بدلکاری در جامعه روشنفکری این مرز پر گهر
شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 17:55
 

 

 

 

 

روزنامه چی بودن کلا کار جذابی است – مثل گلادیاتور بودن در روم باستان یا مثلا بدلکار بودن در هالیوود :  پر از هیجان ، پر از اتفاق ! تحت هر شرایطی ( هر شرایطی!) ، هر اتفاقی (هر اتفاقی !) ممکن است بیافتد : می شود امروز بنشینی پشت میزت در تحریریه و با میز بغلی ها شوخی کنی و فردا به طرفه العینی از هستی ساقط شده باشی ... می شود امروز را قدم زنان با روزنامه ای در دست به سمت خانه بروی و فردا دربدر دنبال کار دیگری بگردی ... در آشفته بازار اینجایی که ما هستیم – با این همه بگیر و ببند و تعلیق و توقیفی که نفس هر مطبوعاتی را می برد ، این گندکاری های داخلی بیش تر از هرچیز آدم را منزجرمی کند: دعوای " هم میهن" با "شرق" و "اعتماد"  ( و بلعکس)  و "اعتماد" ی  که برای "پدر خوانده" حکم فرزند حرامزاده ای را دارد که یک عمر باید حسرت سوگلی آقای رئیس را بخورد – حتی پس از توقیفش و نقش کاروانسرایی را بازی کند که نیروها مدام در آن در رفت و آمدند  ...

 

چه جای تعجب اگر اصلاحات در این مملکت بی بار و بر است ، وقتی مدعیانش با روزنامه نگار جماعت مثل کارگر فصلی برخورد می کنند؟ چه جای تعجب اگر هنوز اندر خم یک کوچه ایم وقتی از اخلاق حرفه ای بویی نبرده ایم و مثل آب خوردن آدم ها را ، زندگی شان را ، افکارشان را وجه المصالحه بازی های خودمان قرار می دهیم؟ البته کسی که حقوقش بابت " کاری نکردن " بالغ بر یک میلیون تومان باشد ، هرگز و هرگز خاطر همایونی را با خیال چگونگی گذران زندگی آن که می رود ، با فکر قرارداد و بیمه  و ... مغشوش نخواهد کرد ...  

 

 

به اتاق بچه های اجتماعی فکر می کنم  و حجم اندوهی که نمی گذاشت جرات کنی بیش از چند لحظه در آن بمانی. و اشک هایی که شبیه اشک های ثمینا رستگاری بود بعد از توقیف و می تواند شبیه خیلی اشک های دیگر باشد که پیشتر ریخته یا هنوز نریخته اند . به الناز ، محبوب  ، آیدا ، حمید رضا .

 

...

 

سرمای بدی خورده ام و به سختی می توانم صفحه مانیتور را ببینم ، پس خلاصه می کنم :  

الناز انصاری ، علی دهقان و محمود بیرجندی از اعتماد رفتند.

 

 

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |
The first tango , the last tango
جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 17:45
 

 

 

 

 

اصرار داشت که با من رقصیده است. با یک دستش با جدیت تمام بازویم را تکان می داد و کلماتش را به سر و  رویم  می پاشید و در دست دیگرش آب پرتقال توی لیوان به تلاطم افتاده بود :

 یک دامن بلند سبز – بله ، یک دامن بلند سبز … موهایتان یک شکل دیگر بود اما. صورتتان ولی همین شکلی بود. کجا بود آنجا؟ من هم یادم نمی آید ولی شما خوب به یادم مانده اید ...

ما گیلاس هایمان را هم عوض کردیم ، یادتان هست؟ طعم شرابش هنوز زیر زبانم است. مزه ی آتش می داد ، مزه آهن سرخ شده در آتش که بخواهند روی دل وامانده ای بگذارند ... شما یک گوشه نشسته بودید به گمانم – شاید هم کسی آمد یک هو به هم معرفی مان کرد –  ... شاید هم من آمدم  طرفتان ؛ هر چند  چیزی یادم نیست به هر حال... احتمالا شلوغ بود آنجا . یادم هست آنقدر بوهای در هم  پیچیده ی مغشوش بیگانه در هوا پرسه می زدند که به جان کندن توانستم پیدا کنم بوی شما را ... 

وقتی بازوهایم حمایل کمرگاهتان شد اما دیگر هیچ کس نبود. ما توی زمانی داشتیم می رقصیدیم که همه رفته بودند – شاید رفته بودند شام بخورند و یک موسیقی آرام بی آزار گذاشته بودند از ترس سکوت. ما آنجا بود که می رقصیدیم ، آنجا . و نمی دانم چند ساعت ، چند دور ، – انگار چند روز ... شما سرتان روی شانه من بود ، یادتان آمد؟ خیال کردم چون مستید ولی نبودید. من بله ، ولی شما اصلا مست نبودید ، یادتان آمد؟ نه . نه .  باور کنید من مطمئنم خودتان بودید .

آه نگویید نه ،  آخر مگر می شود مردی را که روزها با او رقصیده اید ، گیلاستان را با گیلاسش عوض کرده اید فراموش کنید؟ به من نگاه کنید - باید یادتان بیاید    ...

 

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |