تبليغاتX
آنها

خاطرات یک اسب
دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 18:5
 

 

 

 

 

 

 برای یک اسب مسابقه بی نوا اگر نه  چرخ عصاری و کارد قصابی چه آینده ای می شد تصور کرد الا جان کندن برای قهرمانی؟ چاره ای جز دوان دوان زندگی کردن و امید بستن به مشتی علوفه و دستی نوازشگر نداشت و آن قدر اسب بود که نمی دید حتی بعد از قهرمانی هم نه از مهر صاحبش سهمی دارد و نه شبهای گرسنگی اش را پایانی است. تمام آنچه از بودنش فهمیده بود تصویری بود از دشت های باز که نمی دانست از کجا به خیالش رسیده – تصویری که حتی گاهی زورش به دل ضعفه و هراس تنهایی هم می چربید و وادارش می کرد هر صبح چشم هایش را باز کند ...

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |
روزی روزگاری ایران ...
جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 18:31
 

 

 

 

پیاده که می شدم با خودم فکر کردم هشت عدد بزرگی نیست –  می تواند تعداد هشت تا جوجه دانشجو باشد که با هم ایستاده اند توی  مترو و بحث های سیاسی روشنگرانه شان می پیچد توی گوش آدم های خسته ای که فاصله محل کار تا خانه شان را چرت می زنند . می تواند شماره هشت تا جعبه چسب زخم باشد توی دست این پسر بچه که از روی پای آدم های خواب آلود سکندری می خورد. می تواند هشت روز باشد که تا برگشتن یک دوست از سفر مانده و خیالش فرصت شرکت در گفتمان سیاسی اجتماعی این جماعت دو آتشه  را از تو گرفته .  می تواند خیلی چیز های دیگر هم باشد که تو بعد از پیاده شدن ان جماعت و تمام شدن هیاهوی مانیفست های نجات بخششان به آن فکر می کنی ...  ولی نشد که آن هشت یکی از این ها باشد ،  چون زن  بازویم را تکان داد  و با نگاه مادرانه هراسانش و صدایش که گویی دیگر هرگز به آنچه نباید ، بلند نخواهد شد - مرا به سمت خودش کشید و در گوشم از اعدامهای سال 67 گفت  که جمع دوستانم ولنگارانه به آن اشاره ای کرده بودند  و از آزادیخواهان و پیشمرگان حقوق بشری امروز گفت که آن روز سلاح به دست بودند و چه زنده هایی را که از زندان روانه گورهای بی نام دسته جمعی نکردند ...  شوهرش انگار که منتظر باشد هر آن از در و دیوار کمیته و ساواک سرازیر شوند ادامه داد : «هر کی که غیر از خودشون بود ... خیلی ها روزهای آخر زندان شون بود ...» و زن با صدایی که سخت می شد شنید تکرار کرد : « روزهای آخرشان بود ...»   آن وقت است که می فهمی این هشت کوچک ، هشت سال است و هشت تا 365 روز که این زن و شوهر ریز نقش  پشت میله ها گذرانده اند و دلیلش  دوتا کتاب از مارکس و انگلس بوده که توی کیفشان داشتند وقتی کنار میله های دانشگاه تهران قدم می زدند و رویایی که برای نجات گرسنگان از گرسنگی و سیر ها از ترکیدن در خیال می پروراندند … هشت دیگر کوچک نیست . همانطور که این زوج با چشم های ترسخورده ی دردمندشان  دیگر دو تا آدم روزمره ی عادی خسته نیستند که مسیر کار تا خانه را در هپروت بگذرانند  … آنها بزرگند ، به خاطر هشت ی که لابلای سال های زندگیشان پنهان شده  و خاطرات روزهای حبس و زخم بزرگند.

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |
خنده های لکه دار
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 18:27
 

 

 

 

 

 

ما فقط خندیده بودیم . - بلند نبود خنده های ما ، زننده نبود . خنده ما با لکه های شب بیداری و خستگی رویش  آن قدر بی رمق و رنگ پریده بود که پایه ها هیچ ایمانی ، حتی لاغر مردنی ترین شان را هم نمی توانست به لرزه در بیاورد. اما شما از سلاله الگانس ها و درجه های برق برقی هستید که از راه می رسید . شمایید که زور خنده من و وزن ایمانها را می سنجید و می گویید که باید دفاع کردن از پایان نامه را در خوش ترین خواب هایم ببینم ، شمایید که شان عظمای دانش و دانشگاه را می شناسید - شانی که مستقل از وجود دانشجو تعریف می شود ، دانشجویی که شانی ندارد. شمایید که نگاه برادرانه تان حق دارد بکاود مرا ، تن مرا تا بسنجد اثر شیمیایی وجود داشتنم را بر هورمون های نیمه دیگر جامعه. شمایید که حد ندارید - نه شرع و نه عرف و نه قانون را یارای دم بر آوردن نیست در برابر بلندای روحتان ، مثل پزشک محرمید و نفس مسیحاییتان می تواند بوزد روی گونه های زنان کژ رو سرزمین تان . شمایید که خوان الطافتان گسترده است ، هم جا از خیابان تا دانشگاه و خانه ها ، چهاردیواری های امن ... 

 

عادت نمی کنم . نه . عادت نمی کنم .

 

 

 

پی نوشت: بعله ! زورشان می رسد ! خوب هم می رسد! در این اوضاع نا بسامان هنر را هم می شود به عقد نظامی گری در آورد و این وصلت نامبارک را جشن گرفت ، تاریخ شاهد این مدعی است.  اما آخر کدام امنیت؟ کدام هنر؟

این طرح صدای اعتراض دوست خوب گرافیستم رشید رهنما است.

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |
سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 12:32
 

 

 

 

 

بپذیر این که هست را و این که هستی را و همین است که هست را و نبودن را  و نیست که نیست را .

اینطوری است که می شود شبها سر روی بالش گذاشت و خوابید.

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |
نه . این نبود.
جمعه ششم مهر 1386 ساعت 16:42
 

 

 

 

 

 

خلاصه می شوم ، خلاصه می شوی : من به پستانهایم ، تو به انگشتانت . من به لبهایم ،

 تو به لبهایت ... کلمه هایم از دهان من به دهان تو می ریزند و  می روند تا معده و بعد

از معده – کلمه هایی که من آنقدر دوست داشتم .

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |
زخم
دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 17:39
 

 

 

 

لبهایم را به دندان گرفته بودم . نگاهی به ساعت انداخت . با قدمی بلند از روی کتاب های وسط هال پرید ، شالش را از روی چوب لباسی برداشت و بالش را کنار اطو روی زمین انداخت : تو کجا می خوای بری؟

   - هیج جا. می مونم  خونه. پاها را جمع کرده بودم روی مبل و دستهایم را دور زانو انداخته بودم.جز جز اطو که در آمد گفت: خوب پس با من بیا .نگاهم به زخم کوچک روی زانویم افتاد. صبح موقع بستن بند کفش که زانو زده بودم دردم گرفته بود . خشک نبود و ورم ملایمی داشت انگار که به زودی بخواهد چرکش بزند بیرون  . باز به کجا خورده بودم؟   ها ؟ میای ؟   نه بابا . کجا بیام ؟   یادم نمی آمد ، یواش یواش داشتم با زخم ور می رفتم  .نگاهی کرد :  نکن! ...  بیا  ، خوش می گذره ها ...  قرمزی دورش بیشتر شده بود از فشار ولی تکه نیمه خشک رویش کنده نمی شد:  نه ، مرسی .  شال را روی مبل دو نفره پهن کرد . گفته بودم : می دونی ... و دنباله کلمه ها رها شده بود . تیزی ناخنم را می زدم کناره زخم ،  پوست دورش صورتی پررنگ شده بود – ولی کنده نمی شد. برگشت به سمتم . چند ثانیه به قالی جمع شده زیرپایه مبلی که رویش نشسته بودم نگاه کرد ، چنان با دقت که فکر کردم دارد کلمه های بعدی اش را از آن زیر پیدا می کند : می گم تو که فردا رو مرخصی گرفتی ، گور بابای پایان نامه . اصلا بیا که بعدش شب بریم با ماشین بگردیم ... مکثی کرد و با هیجان ادامه داد : اصلا اگه پایه ای همه بریم چیتگر ، ها؟ دوربینتم بیار. حالا داشت آستین های پشت و روی مانتو اش را اطو می کرد .  – نه ، مرسی . کفرم در آمده بود ...که  بالاخره با یک ضرب کنده شد . سفیدی سر زانو به اندازه یک سکه خونی شده بود . با احتیاط دامنم را بالا کشیدم و دست از سر زخم برداشتم . ایستاد جلوی آینه به مرتب کردن فر موهایش اما زیر چشمی می پاییدم که داشتم لبهایم را می جویدم. گاهی هم محض تنوع  فوت می کردم توی خاکسترهای زیر سیگاری و به هوا می پراندمشان . داشت از خاطرات مشترکشان می گفت : ... خلاصه این که اگه میدیدیش عمرا فکر می کردی همچین آدمی باشه ، اصلا ...  چشمم به یک زخم دیگر روی ساعدم افتاد . این یکی خشک شده بود . همینطور که گوش نمی دادم با ناخن دست دیگرم شروع کردم به ور رفتن با پوست خشکیده رویش. – ... حالا میای؟  کوچکتر بود این یکی ، شاید مثلا سگک دستبند زخمی اش کرده بود – به هرحال در آن نقطه نامتعارف از ساعد دلیل دیگری برای زخم پیدا نمی کردم . در عین کوچکی سفت چسبده بود. – نکن می گم ! بستنی می خوری؟ تو یخچال کلی بستنی داریم ...  فشار ناخنهایم پوست را قلوه کن کرد . زیر ناخن درست همانجا که گوشت از ناخن جدا می شود  یک خط سرخ کشیده شد  ...  – نه . و یک قلپ چای از لیوان روی میز فرو دادم . سرد بود. پرید و لیوان را قاپید :              إ إ إ إ إ ...  چیکار می کنی ؟ ته سیگارهای توش رو نمی بینی؟ چند ثانیه ایستاد : بیا خوب!  انگشت زدم روی خیسی قرمز سر زانو.  با قدم های عصبی به سمت در رفت و  لنگه دوم را هم پوشید : م م م ... کلیدم رو برداشتم ؟ دست توی جیبش برد و صدای فلزی برخورد کلید و سکه ها در آمد .  خوب ، آره ... موبایلم کو راستی؟ انگار از که خدایش باشد برگشت . رفت طرف تلفن تا شماره خودش را بگیرد . یک تکه از پوست نازک روی لب ور آمده بود . با کفشش گوشه یک کتاب نازک را خاکی کرد و بعد از چند ثانیه جیغ بنفش گوشی  از اعماق کیفش بلند شد . من من کرد : خوب، این هم موبایل و ...  من می رم دیگه  ...  ببین ، یعنی  نمی خوام برم . ولی قول دادم ... بیا دیگه!  

چرا نری آخه؟

- إ ... هیچی ...  خوب پس می گم زنگ بزن سارا بیاد اینجا ، هان؟   فشار دندان روی لب یک خاطره دور را زنده می کرد توی ذهنم . پس پشت حافظه چیزی سو سو می زد ولی هر چه دندان را بیشتر فشار می دادم جلو تر نمی آمد. منتظر جواب دم در ایستاد. پرسیدم : - چرا؟!  

- همینطوری خوب ... باشه ، خداحافظ پس . دکمه آسانسور را زد و برگشت تا توی آیینه بالای جا کفشی نگاه آخر را به خودش بیاندازد- انگار که آسانسور آینه ندارد  .

می گم ...

ها؟ میای ؟  

-  نه . در آسانسور که باز شد شوری خون توی دهنم پیچید.

ادامه دادم : هیچی. خداحافظ.

 

 

 

 

پ.ن:

 گاهی یه تصویرهایی توی ذهن اون قدر ول ول می خورند که نمی شود ننوشتشان.

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |