تبليغاتX
آنها

Dark side
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 18:10
 

 

 

 

 

دستش نرسیده به در متوقف شد ، یادش افتاد که لولاها صدای بدی می دهند و بدن کوچکش را آرام از لای در نیمه باز رد کرد و بالای سر زن ایستاد - زمزمه کرد : مامان ... زن انگار نه انگار که ساعت سه نیمه شب باشد بلند شد صاف روی تخت نشست : ها؟ چیه ؟ علیرغم عکس العمل سریعش کمی طول کشید حواسش سر جا بیاید.چند باری که پلک زد کم کم زیر نوری که از پشت شیشه پنجره به درون می تابید قیافه بچه را دید: چیه مامان جون؟ چی شده؟ دخترک مکثی کرد و ترس خورده گفت : من ... بیام پیش تو بخوابم؟ نگاه زن روی پستان ها نورس دخترکش گیر کرده بود : چرا مامان؟ تو که هیچ وقت نمی ترسیدی؟ همزمان تکانی به خودش داد و تازه متوجه جای خالی مرد در طرف دیگر تخت شد. بچه همانطور غوز کرده بود و با کلمه ها توی دهنش ور می رفت که در با صدای گوشخراشی باز شد و همزمان بوی تند عرق زد زیر دماغ زن : کجا... مرد توی حرفش آمد : مستراح! غرید : چیه ؟ عیبی داره؟ و به دخترک نگاهی انداخت: اینجا چیکار میکنی نصفه شبی؟ زن از قول بچه گفت : اومده پیش من بخوابه ... مرد قبل از آنکه خودش را انگار که خیلی خسته و کوفته است بیاندازد روی تخت - بچه را با دست به طرف در راند: خجالت بکش! برو سر جات بخواب ... و غرولند کنان گفت: بچه است مگه؟ عادتش میدی هر شب بیاد تو بغل تو ... دخترک از جلوی دست پدرش خودش را جمع کرد . رفت طرف در و قبل از آنکه از لای در بیرون بخزد نگاهی به مادرش انداخت که گوشه تخت مچاله شده بود.

 

 

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |
me&myself
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 17:3
 

 

 

 

 

من یک دکل برق فشار قوی ( خیلی قوی - از اینها که توی جاده ها هستند و دور و برشان هیچ چیز دیگر نیست ، نه از این مدل های پرپریِ شهری ) هستم که اتصالی دارد ، هی قطع و وصل می شود - از جواب های یک کلمه ای هم متنفرم .

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |
counterclockwise
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 16:19
 

 

 

 

 

حق داری ، مادر به خطا بودن چنان قاعده شده که باید از همان تک و توک بابت مادر به خطا نبودنشان تشکر کرد.

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |
تقویم تاریخ
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 18:30
 

 

 

نشسته بودم به خواندن وبلاگ های قدیمی - محض تجدید خاطره فقط. ترس برم داشت این قدر که شبیه همین روزها بود. انگار روزها می چرخند و امروز دوباره بر می گردد. غم انگیز اینکه امروزهایی که بر می گردند هیچ کدام خوب نیستند. ترجیح می دادم جلو برود و بدتر شود تا اینکه در تکرار مکررات دست و پا بزنم و به طرز خنده داری باز هم همان باشم که هستم و زندگی کنم با همان فکر ها و همان حماقت ها و بقیه اش. انگار لازم نیست بنویسم . تاریخ تکرار می شود و امروز همان دیروز است . پست امروزی را که پارسال اتفاق افتاد می گذارم:

 

 

چراغ های آمبولانس که روشن می شوند ، رنگ مردمک های من می پرد. راننده سفید پوش ، خمیازه کشان به افسر اشاره ای می کند و افسر چراغ توی دستش را به سمت ماشین هایی که ایستاده اند تکان تکان می دهد .

از روی خرده شیشه های قرمز رد می شویم و می رویم به سمت تابلوهای شبرنگ «خطر ریزش کوه ».

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |
بوی ماه مدرسه
سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 19:52
 

 

 

 

روزهای تاخیر. فرم های زمان دار. مهلت. مهر های دروازه پنجاه تومانی . امضا . تعهد . کپی. نقص پرونده. گواهی  . تعرفه. شلوغی. ...

روزهای سه در چهار.

...  و دوباره دانشجو شدم.

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |
یادآوری
سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 19:43
 

 

 

 

ویرایش اول:

همیشه وقتی من می آیم توله سگ ها دارند می روند -  آنقدر قیقاج و سفید ترینشان جایش را به سیاه ترینشان می دهد که همه ریسمانهای قلاده گره می خورند به هم. این که می گویم «می روند» به این معنا نیست که من می دانم در راه آمدنند ، یا آن وسط ها ، پاکشان دارند پیش می روند یا اینکه به آخرهایش رسیده اند. معنای سه گانه این خیابان و نمی دانم کجایی سلوک شبانه این گلوله های خاکستری – که همیشه صدایشان تمام خیابان های آمدن  من را می گیرد و  آنقدر بحثشان  محرمانه و خانوادگی  است  که حتی رویت نمی شود بروی جلو ساعت بپرسی چه برسد به آن همه کلمه گره دار. پس این هم می رود قاطی داستان های نجویده دیگر که می روند جمع می شوند یک گوشه از آدم ( برای روز واقعه که باید همه را یکجا عق بزنی ) و بعدش آدم می بیند که یکهو یک انگشت ششمی به پایش اضافه شده که قطعا آن را نمی شود جز به فاحشه های سیاه چشم رنگ پریده ای که می آیند با آدم می خوابند و بعد می روند که بمیرند نشان داد. برای همین است که می گویم اگر بگویی مرا به یاد نمی آوری هیچ دلخور نمی شوم.

 

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |
کماکان آزمایش می شود:
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 16:6
 

 

 

 

 

 

تو به خواب هم نمی دیدی مونیکا اینقدر تحقیر را که زیر بارش حتی می شود نویسنده بزرگی شد وقتی که تعریف می کنی انگار یک چک بانکی نو بودی که هیچ سوپر مارکتی نمی توانست با بیرون ریختن تمام اسکناس های پیش و پا افتاده اش تو را نقد کند و بعد خرج شدی و چیزی از تو نماند جز چند سکه ناقابل - و همه اینها بابت یک هیچ حقیقی.

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |
آزمایش می شود:
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 15:56
 

 

 

 

یکی بود. یکی نبود. من بودم . تو نبودی ... اگر نبودی ، پس چطور می توانم بگویم باقی قصه را ؟!

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |
روز اول
یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 17:15
 

 

...

اینجا چقدر دوام می آرم؟

نمی دونم.

نوشته شده توسط میم | موضوع: | لینک ثابت |