این مطلب رو برای شماره آخر "مردم و جامعه " نوشتم. کمی طولانی شاید باشه ، ولی فکر می کنم به زحمت خوندنش بیارزه ...
شکنجه ی زیبایی
مهدیس امیری
اول
مفهوم زیبایی در طول تاریخی و در فرهنگ های گوناگون همواره مفهومی متغیر و نسبی بوده است : هنگامی که بوتچلی تابلو "ونوس" را نقاشی می کرد ، چاقی نشانه تغذیه خوب و سلامت شمرده می شد ( در دوره های پیشین به دست آوردن غذا به سادگی امروز نبود ) در نتیجه الهه زیبایی او بسیار حجیم تر از ونوس های معاصر از کار در آمده است . در هر یک از دوران های پس از آن زیبایی با نوساناتی نسبتا اندک آدمیان را به خود مشغول می کرد تا آنکه در دوره ویکتوریا نوعی شکم بند مرسوم شد که قطر کمر زنان را به حداقل می رساند و به آنها شمایلی شبیه به ساعت شنی می داد. بسیاری از اوقات دنده ها به خاطر بستن این شکم بندها می شکست یا زنان به دلیل نرسیدن اکسیژن کافی از هوش می رفتند. شاید بتوان گفت از همین دوران بود که از خلال تبلیغ برای این شکم بندها ، استانداردهای زیبایی و تکنیک های رسیدن به ان صورتی اجتماعی یافت. از آن پس زیباسازی بدن که پیشتر در میان قبایل بدوی هم – به معنای آیینی - وجود داشت ، وارد دوران مدرن و صنعتی شد. با تولد "صنعت زیبا سازی" شرکت های بزرگ بین المللی زمام امور را بدست گرفتند: حاصل 160 میلیارد دلار گردش سالانه سرمایه در این صنعت و مهمتر از آن تغییر عظیمی بود که در تصور ما از مفهوم " زیبایی " رخ داد.
راه های وصول به ایده آل های زیبایی در دوران معاصر (از رژیم ها گرفته تا جراحی ها) بی شباهت به همان شکم بند عذاب آور ویکتوریایی نیستند. گویا در طول زمان تنها شکل این شکنجه تغییر کرده و ایده اصلی دست نخورده مانده است : زنان به خودی خود به قدر کافی زیبا نیستند و برای بدست آوردن ایده آل تعیین شده زیبایی توسط اجتماع همواره متحمل شدن مقداری رنج و عذاب ضروری است.
دوم
همزمان با آغاز قرن بیستم و وارد شدن زنانی مدعی حق رای به عرصه اجتماع – ظاهر زنانه مورد توجهی مضاعف قرار گرفت . این زنان اندک اندک کلیشه های ظاهری زنانه را شکل دادند و تصویر جنسی شده اجتماعی زن را ساختند. در سال های جنگ جهانی دوم و نیاز کارخانه ها به نیروی کار زنانی که شوهرانشان به جنگ رفته بودند و متعاقب آن ، شاغل شدن زنان و دستیابی آنها به استقلال اقتصادی – یافتن ظاهری پسرانه ترجیح یافت. دهه 30 و 40 ، دهه افسردگی ناشی از جنگ دوم بود ، اما از دهه 50 تغییر آغاز شد – تغییری که اثر انکار ناشدنی آن هنوز در دنیای زیبایی و مد آشکار است: آن ظاهر پسرانه با شمایل ستاره ای همچون مریلین مونرو جایگزین شد که تا مدتها سمبل زنانگی و زیبایی تلقی می شد. از دهه 60 به بعد ، همزمان با دست یابی زنان به آزادی های اجتماعی بیشتر ، لاغری همچون معیاری ثابت برای زیبایی وارد فرهنگ غرب شد و در آن جایگاهی ماندگار یافت.
بی تردید این تصور که تغییری ژنتیکی اتفاق افتاده و نسل های متاخر لاغر تر از گذشتگان هستند تنها تلقینی زاییده رسانه هاست. ما با گذشتگان خود تفاوتی به لحاظ ژنتیکی نداریم بلکه بر عکس ، در همین سالهای تبلیغ لاغری رژیم های غذایی پر چرب و فرهنگ فست فود و علاوه بر آن بی تحرکی به عواملی ثابت در زندگی غربی تبدیل می شدند و به تعداد افراد مبتلا به چاقی نیز روز به روز افزوده می شد .
آنچه عوض شد نه خصوصیات ژنتیکی بشر اروپایی بلکه ایدئال های زیبایی بود . بر اساس یک بررسی ، 25 سال پیش مدل های امریکایی 8 درصد کمتر از وزن متوسط زنان این کشور وزن داشتند در حالی که مدل های امروزی 23 درصد لاغرتر از زنان آمریکایی هستند. این به این معناست که مدل هایی که بناست ایده آل زیبایی را بنمایند ، محدوده وزن طبیعی زنان را انکار می کنند و تفاوت ها را خصوصا بین قومیت ها و فرهنگ های متفاوت به رسمیت نمی شناسند.
مدل های نمایش داده شده حرفه ای از دهه سی به این سو به طرزی فزاینده لاغر و لاغرتر شده اند. در صنعتی که 25 درصد مدل های آن به بی اشتهایی عصبی دچار هستند و از وحشت اضافه وزن به مواد مخدر روی می آورند ، هیچ عجیب نیست که کمپانی ساعت سازی امگا قرارداد تبلیغاتی اش با مجله ووگ را فسخ کند : مدیران امگا گفتند به نظر می رسد مدلی که بناست محصول آنها را تبلیغ کند ، دچار سو تغذیه است .
سوم
در سال 2005 ، 11.5 میلیون عمل جراحی زیبایی در ایالات متحده صورت پذیرفت . این تعداد نسبت به سال 1997 ، 222 درصد رشد داشته است . 91 درصد افرادی که این جراحی ها را انجام داده اند زن هستند. دست یابی به استاندارد های پیکر های "ایده ئال" اغلب برای زنان کوچه و بازار به آسانی دست یافتنی نیستند درنتیجه جراحی زیبایی به عنوان راه حلی آسان برای استاندارد شدن معرفی می شد. به این ترتیب در روزگار ما جراحی زیبایی "نرمالیزه" شده ، امری معمول و دست یافتنی برای "رفع اشکال" بدن تلقی می شود. رسانه ها ستارگانی را که به کمک جراحی "زیبا" شده اند نمایش می دهند و اغلب مراجعان کلینیک های زیبایی از یاد می برند که اندکی زیباتر شدن می تواند به سادگی به قیمت جانشان تمام شود. در اینترنت و مجلات تبلیغات فراوانی می توان برای جراحی های زیبایی یافت که هریک با در نظر گرفتن تسهیلات ویژه و قیمت پایین تر سعی در جذب مشتری دارند : خانم ها ! در بازار کاپیتالیسم شما می توانید با فراغت بال گشت بزنید و بدن دلخواهتان را با مناسب ترین قیمت بخرید.
جالب اینجاست که علیرغم تاکید روزافزون جامعه غرب بر روی شکل بدن و خصوصا وزن ، بین سال های 1960 تا 1992 ، معیارهای ایدئال سنجش زیبایی مردانه در طول این زمان تغییر خاصی نکرده است.
در یک بررسی در سال های اخیر چهار مجله پرطرفدار زنان و چهار مجله مطرح مردان مورد بررسی قرار گرفتند . آگهی های مربوط به شکل بدن و سایز و وسایل دیگر کاهش وزن در مجلات زنان 96 تا و در مجلات مردان تنها 8 عدد بوده است: بله ، زنان هدف اصلی تبلیغات جنسیتی مربوط به وزن و نرم های زیبایی هستند.
چهارم
عمق تاثیر این پدیده فرهنگی - که به واسطه جهانی شدن دیگر مختص زنان و دختران جوان سفید پوست طبقه متوسط غربی نیست – حتی به شکل گیری حرکاتی متفاوت و جالب در میان کمپانی های صنایع بهداشتی آرایشی انجامید . یکی از معروف ترین این تلاش ها برای تغییر نگاه رایج نسبت به استانداردهای زیبایی زنانه ، حرکت کمپانی "داو" به نام "کمپینی برای زیبایی واقعی " بود. کمپانی اعلام کرد هدف از این کمپین افزایش اعتماد به نفس و حس خود ارزشمندی در زنان و باز داشتن آنها از تسلیم و خود باختگی در مقابل استانداردهای متغیر زیبایی است. تحت این عنوان داو مطالعه ای بین المللی با عنوان " حقایقی در باره زیبایی: یک مطالعه جهانی " را آغاز کرد . طی این بررسی سه هزار زن در ده کشور دنیا در مورد تصورات شان از زیبایی مورد پرسش قرار گرفتند. پس از تجزیه و تحلیل آمارها ، محققان اعلام کردند که تنها دو درصد مصاحبه شوندگان خود را " زیبا " ارزیابی کرده اند و بیش از 50 درصد آنها تصور می کردند "بیش از حد " چاق هستند. اما این " حد " کدام است؟ و چه کسی آن را تعیین می کند؟
پس از اعلام نتایج این بررسی رویکرد کمپانی داو تغییر عمده ای کرد: در تبلیغات محصولات داو دیگر از مدل های لاغر و چهره های پیشین با استانداردهای عجیب و غریب خبری نبود ، مدل هایی که در این آگهی ها به کار گرفته می شدند سایزهایی نرمال داشتند – نمونه هایی که مشابه آنها را می توان به راحتی در کوچه و خیابانهای شهر یافت . آنها مدل های حرفه ای نبودند ، یکی از آنها دانشجو بود و دیگری دریک فروشگاه لباس کار می کرد. تصویر این دختران با لبخند شاد روی لبانشان و ظاهر معمولی شان روی بیلبوردهای بسیاری نقش بست و بارها از رسانه ها پخش شد.

اقدام داو ظاهرا تغییر موضع نهادهای تبلیغاتی و تلاش آنها برای تبدیل شدن ، از نهادهایی که زن را همیشه محتاج تکمیل و تغییر می بینند ، به نهادهایی پذیرای زیبایی طبیعی زنانه می نماید ، اما نباید چندان ذوق زده شد زیرا صاحبان صنایع هرگز خارج از محدوده عرضه و تقاضا و منفعت اقتصادی دست به اقدامی نمی زنند: پیش و بیش از هرچیز همه صنایع هدفی ندارند جز وادار کردن ما به مصرف و خرید بیشتر. پس پر بی راه نیست اگر حرکت کمپانی داو را نیز حربه تبلیغاتی متفاوتی برای ربودن گوی سبقت از رقیبان اقتصادی اش به شمار آوریم.
پنجم
همه ما در چهارچوب اجتماعی واقع شده ایم که رفتار و زندگی ما را شکل می دهد : ما تا حدود زیادی چنان زندگی و فکر می کنیم که اجتماع می طلبد. یکی از دلایل این اطاعت این است که فرد حس می کند در صورت زیر پا گذاشتن قوانین جامعه ای که نسبت به ان احساس تعلق می کند توسط دیگران مورد ارزیابی منفی قرار می گیرد و طرد می شود. فرهنگ غالب معاصر غرب ، به صورت هژمونیک استانداردهایی برای زیبایی زنانه تعریف کرده است و از طریق رسانه ها این استانداردها را اعمال می کند.
گویا اجتماع چشمی بزرگ است که همواره حرکات ما را می پاید و طرز فکر ما را تعین می کند و البته در صورت تخطی از میلش ، ما را مجازات می کند: اجتماع زنانی را که از قالب این استاندارد بیرون بزنند یا در آن جای نگیرد از صفت "زیبا " محروم می کند و "نازیبا" به شمار می آورد.
رسانه های گروهی در خدمت این چشم بزرگ هستند و قوانین مطلوب او را می سازند ، نمایش می دهند و بازتولید می کنند. تلویزیون بعنوان یکی از سربازان اصلی این چشم بزرگ ، با نگاه پدرسالارانه حاکم بر ساختارش به زنان می آموزد از زاویه مردانه به خویش بنگرند. اعمال قدرت مردانه به بیان فوکو مگر از طریق درونی کردن کنترل ممکن نیست - و تلویزیون نقش درونی کردن این ارزش ها را در زنان از طریق نمایش و القای آنها پی می گیرد. به این ترتیب استانداردهای دشواری تعیین می شود و معیارهای ایده آل برای هر آنچه ممکن است مشخص می شود – هویت و اعتماد به نفس بینندگان زن به طور مداوم به چالش گرفته می شود و به آنها مدام یاداوری می شود که تخطی از این معیارها می تواند به قیمت طرد یا جذاب نبودن تمام شود.
از سوی دیگر رسانههای مدرن، از آنجا که مولود مدرنیته و فضای اجتماعی و پس از آن و اقتضائات خاص آن میباشند، رابطه ای نزدیک با بورژوازی و ایدئولوژی سرمایه داری لیبرال غرب دارند و از آنجا که مصرف گرایی جزء لایزال و تفکیک ناپذیر فرهنگ مدرن غرب است، ناچار نیاز به محمل و ابزاری دارد که این فرهنگ و ارزشهای موجود در آن را به نحو احسن فرافکنی و جهانی نماید.
به بیانی دیگر ابزار جهان سرمایه داری برای به گردش در آوردن چرخ های صنعت "زیبا سازی" ( از پوشاک گرفته تا دستگاه های لاغری ) تبلیغات رسانه ای برای غالب کردن ایده آلی که از طریق استفاده از این محصولات حاصل می شود - در ذهن مصرف کنندگان است.
ششم
شاید امروز استفاده از شکم بند هایی که باعث از هوش رفتن زنان دوره ویکتوریا می شدند یا کفش های چوبی که به قیمت دشواری در راه رفتن پاهای گیشاها را کوچک و ظریف نگه می داشتند به نظر دور از عقل بیاید اما آیا تلاش مداوم ما برای یافتن بهترین رژیم برای لاغر شدن هر چه بیشتر یا کفش های پاشنه داری که به پا می کنیم به همان اندازه مضحک نیست؟ انتخاب با خود ماست : مانند بقیه در ماراتون دست یابی به ایده آل های زیبایی عصرمان تلاش کنیم یا به زیبایی طبیعی و به منحصر به فرد بودن خود باور داشته باشیم و ریسک نازیبا انگاشته شدن از سوی دیگران را بپذیریم. این انتخاب قطعا آسان نخواهد بود.
شاید اگر بگویم پشیمانم دروغ گفته ام : واقعیت این است که مطبوعات را دوست دارم با همه خوب و بدش و از غر زدن در خصوص امور اقتصادی هم بیزارم. اما گاهی کارد به استخوان می رسد - در اعتماد مدتهاست که این اتفاق افتاده است.
روز ۱۲ اسفند برای گرفتن حقوق دی ماه صف می بندیم ٬ بله - تمام سیستم های مدرن پرداخت حقوق ، بانک ها را فراموش کنید - ما مثل عمله های روزمزد صف میبندیم. مسئول پرداخت حقوق باید از ساختمان گلشهر بیاید ، او با یک گونی پول - ساعت ۹:۳۰ شب سر می رسد ، اسم ها را از روی لیست می خواند و معادل مبلغ نوشته شده در لیست پول می دهد. هنوز یک سوم بچه ها حقوق نگرفته اند که شاطر داد می زند : " تموم شده ، آخریا وای نستن!" و به این ترتیب ما دست از پا درزاتر در حالی که ساعت از ۱۰ گذشته به خانه هایمان می رویم. اعتماد با قیمت ۵۰۰ تومانی اش و آگهی های رنگ به رنگش هر روز در می آید - اعتمادی ها می نویسند تا آقای رئیس بتواند قرض و قوله های میلیاردی ناشی از بریز و بپاش های شرق را بپردازد . او می گوید تا آخر اسفند نهایتا حقوق یک ماه از ماه های عقب افتاده را می دهد. آقای رئیس خیالش راحت است که اعتمادی ها با حقوق یا بی حقوق خواهند نوشت. او هیچ تصوری از اینکه روزنامه نگارهای زیر دستش چطور باید اجاره خانه و کرایه تاکسی بدهند ندارد. آقای رئیس نمی داند برای خریدن ماست و گوشت و نان باید به فروشنده ها پول داد. آقای رئیس نمی داند خیلی از پرسنلش باید با این حقوق چرخ های زندگیشان را بچرخانند و پول کفش و لباس و دفتر و کتاب بچه هایشان را بدهند ...
اما بگذارید ببینم ... این مهم نیست ! مهم این است که ما در یک روزنامه اصلاح طلب کار می کنیم! هوراااا ! زنده باد رسالت مطبوعاتی ! ما داریم حقوق حقه مردم را استیفا می کنیم!
اینجا روزنامه "اعتماد" است. ما بیگاری می کنیم.
یک صفحه "ورد" باز کرده ام - انگشت هایم به فاصله چند سانتی متر بالاتر از کیبورد روی هوا معلقند و بر و بر به مانیتور نگاه می کنم. فکر ها مغشوشند و اگر حساب و کتاب کنم طبعا به این نتیجه می رسم که باید بنشینم و مثل بچه آدم مطالب مجله را بنویسم - به دلایل مختلف ، اعم از حرفه ای و اقتصادی. اما این کار را نمی کنم . جز همین کلمه ها چیزی نمی نویسم :چیزی نمی نویسم و می گذارم اغتشاش فکر ها مرا با خودش ببرد ...
بعد التحریر: در این دنیای بزرگ الان بیش از هر چیز یک کاناپه قدیمی می خواهم که کنار پنجره ای باشد و سکوت بعد از ظهر های تعطیل را و کتابی که چنان از روی زمین بکندت که دلگیری عصر تعطیلی و رنگ و رو رفتگی کاناپه و تلخی دنیای بزرگی را که در آنی پاک از یاد ببری .
